|
خيابان اميرآباد، خيابان درازي است متمايل به غرب تهران. زماني كه ايران زندگي مي كردم، اين خيابان بزرگ، بن بست بود، سرش به سازمان انرژي اتمي مي رسيد كه بسته بود، تهش مي خورد به راه آهن. بعدها شنيدم به علتي - كه مثل همه چيز در ايران مي گويند به سياست مربوط مي شود - سرش را باز كرده اند و ديگر بن بست نيست، البته هنوز هم ساختمان انرژي اتمي آنجاست اما يك جوري انگار كجش كرده اند كه سر راه نباشد. من كه نديدهام.
بارها و بارها تا سر خيابان اميرآباد رفته ام، تا خود انرژي اتمي؛ سواره، پياده، بدو در حال رفتن به كلاس يا سر كار يا قراري، يا آرام و سلانه براي پياده روي، تفريح، آرامش. بارها آخرهاي زمستان، زمستان هاي ملايم تهران، از مقابل آزمايشگاه هاي دانشگاه تهران و خوابگاه ها؛ "كوي دانشگاه" رد شده ام و عطر گل يخ پيچيده در هوا را استشمام كرده ام. گل يخ هم از آن گل هاي عجيب است؛ بويش در فضا مي پيچد و مست ات مي كند اما تا مي روي به سمتش و بيني ات را وارد گلبرگ هايش مي كني، جز بوي گرد و خاك چيزي به مشامت نمي رسد. گل يخ هم از دور زيباست، گل يخ هم داشتنش از دور زيباست، گل يخ هم خواستنش از دور زيباست. به آدم ها مي ماند.... تازه فقط اينها نيست كه ممتازش مي كند، جز گل يخ هيچ گلي در يخ و سرما نمي رويد، در زمستان، وقتي همه خوابند. گل يخ، اول گل مي دهد، بعد برگ. با همه فرق مي كند. خيابان اميرآباد را كه به سمت بالا مي روي، پر از بوته هاي گل يخ است.
تا سر خيابان بن بست اميرآباد بارها رفته ام اما تا تهش، راه آهن، فقط يك بار. ما هيچ وقت خانوادگي با قطار مسافرت نرفتيم، يعني نشد. يك بار فقط با دوستانم رفتم. براي سفر به شهرستان با قطار رفتيم تا كرمان. همه كاره سفر من بودم، يعني همه كاره هم كه نه، يك سمينار علمي بود در كرمان، من همه بچه ها را دسته كردم كه برويم. تازه سال اول بوديم. هيچ كدام مان مقاله يا پوستري نداشتيم. كار بليت گرفتن و جمع و جور كردن سفر با من بود. در آن سفر، نصف قطار، بچه هاي ما بودند، و تك و توك هم استادهايي كه براي شركت در كنفرانس مي آمدند. كوپه ما از همه شلوغ تر بود، بلند بلند حرف مي زديم و مي خنديديم. و از همه هم دست خالي تر مي رفتيم. آن روز كه پدر مرا به ايستگاه قطار رساند، اولين و آخرين باري بود كه ته خيابان اميرآباد، راه آهن را مي ديدم. سياه تر از سرش بود، و پهن تر، و شلوغ تر.
اما مي داني، معمولا اين سر و ته ها جالب نيستند، معمولا چيزي كه آن وسط اتفاق مي افتد جالب است، مثل زندگي. همه زندگي ها با به دنيا آمدن شروع مي شود و با مردن تمام، اما كدام دو زندگي اي را ديده اي كه مثل هم باشند؟ خيابان اميرآباد هم مثل يك انسان است، هر روز صبح با از خواب برخاستن هزاران نفر ساكنانش به دنيا مي آيد، و هر شب، وقتي آخرين فرد از اين هزاران نفر سر به روي بالش خواب، پر قويي، پر مرغي، يا نه، يك تكه پارچه اي، نشد سنگي، آجري، كارتون پاره اي گذاشت كه بخوابد، اميرآباد هم از دنيا مي رود، و باز فردا صبح با بيداري اولين فرد، زاده مي شود. و هر روز اين زندگي را تكرار مي كند.
داستان هاي خيابان اميرآباد يكي دو تا نيست كه بخواهم برايت بگويم، كمي از قصه هاي هزار و يك شب ندارد، شايد اگر بخواهم همه را تعريف كنم، از هزار و يكي هم بالا بزند. از كدامش برايت بگويم؟ از آن شبي كه ريختند كوي، دانشجوها را لت و پار كردند؟ خب، آن موقع بچه بودم، خوب يادم نيست، تازه خودم هم شاهد ماجرا نبودم، چه فايده دارد حرف هاي دست دوم برايت تكرار كنم؟ از جنبش سبز برايت بگويم؟ كه زدند جلوي چشم زن و بچه مردم، زن و بچه مردم را كشتند؟ آن موقع هم كه ايران نبودم، باز با واسطه مي شود. نه، مي خواهم داستان زني را بگويم كه در كوچه شهريور، يكي از چندين و چند كوچه خيابان اميرآباد خانه داشت. قصه زن تنهاي خيابان اميرآباد. حاضري؟ بزن برويم.
يكي بود يكي نبود. زني بود كه در كوچه شهريور، يكي از چندين و چند كوچه خيابان اميرآباد خانه داشت. زني باريك اندام و بلند قد. نه خيلي پير، نه چندان جوان، نه خيلي زيبا، و نه چندان زشت. زني معمولي، خيلي معمولي، كه بود و نبود. بود، ولي هيچ كس نمي دانست هست، اگر نبود هم كسي جاي خالي اش را حس نمي كرد. كسي او را نمي ديد، كه صبح ها بر مي خيزد، جلوي آينه موهايش را شانه مي كند، دست و رويي مي شويد، و زندگي را آغاز مي كند. من اما مي دانستم زني هست كه در خيابان اميرآباد، كوچه شهريور، در يكي از آپارتمان هاي جنوبي دلگير خانه دارد، آپارتماني هم سطح خيابان كه پنجره آشپزخانه اش رو به كوچه باريك باز مي شود، آشپزخانه انگار وسط كوچه است. عصر ها وقتي زن دارد شام اش را آماده مي كند، عابراني كه از سر كار به خانه هاي خود بر مي گردند، درست از كنار او مي گذرند، با فاصله يك توري پنجره. بوي ناني كه خريده اند را زن احساس مي كند، جنس پالتوشان را تشخيص مي دهد، انگار كه لمس اش كرده باشد، حتي اگر همسايه طبقه بالايي راديو اش خاموش باشد، از آن پنجره، زن مي تواند صداي تپش قلب عابران كوچه را هم بشنود. اما چرا كسي اين زن را نمي بيند، من هم نمي دانم. شايد چون تنهاست، و تنها در طبيعت محكوم به فناست. اگر مي خواهي در اين دنياي بي انتها، "جاودانه" شوي، بايد با كسي باشي، خانواده و بچه اي داشته باشي، بايد با آدم ها معاشرت كني، چه بخواهي چه نخواهي. اما زن ساكن كوچه شهريور تنهاست. نه شوهري دارد، نه بچه اي، نه خواهر و برادري، و نه دوستي. كسي او را نمي بيند. به جز من. من تنها مشتري دكان كساد او هستم، اين روزها هيچ كسي ديگر به خدمتي كه او مي كند نيازي ندارد. همين است كه زن ساكن كوچه شهريور اين همه فقير است. من هم مشتري پولداري نيستم، تازه مگر چقدر گذارم به او مي افتد؟ ماهي، دو ماه يك بار. اين است كه هيچ كس جز من اين زن را نمي بيند.
و زن ساكن آپارتمان جنوبي كوچه شهريور يكي از چندين و چند كوچه خيابان اميرآباد، هر روز، فقيرتر و فقير تر مي شود.
گرسنگي درد بدي است، بايد به فكر چاره باشد. اول جواهراتش را مي فروشد، زياد نيست، هرچه هست، از پول آنها براي خود جوجه كباب و تخم مرغ و كمي گوشت بره و سبزي و نخود و عدس و لوبيا مي خرد. آش بار مي گذارد. كمي ديگر پول برايش مانده، با آن لاك ناخن سرخابي مي خرد. ديگر پول ندارد. جوجه و نيمرو و آش در دو هفته تمام مي شود و زن باز بي پول است. سفارش من هم كه غذاي بيشتر از يكي دو روزش را تامين نمي كند. زن، ياد لباس هاي گرانبهايش مي افتد كه از مادر بزرگ يا عمه بزرگش به جا مانده، آنها را از صندوق در مي آورد، پوسيدگي شان را رفو مي كند، خوبِ خوب مي شويدشان تا اين كه بالاخره مثل لباس هاي نو فاخر به نظر مي رسند، خوب فروش نمي روند، اما به هر حال اين هم پولي است، با پول آنها يك شب مي رود رستوران و با ناخن هاي لاك سرخابي زده، كباب لقمه و ماءالشعير سفارش مي دهد.
مشتري خوبي نيستم من. گذر من هم از بساط او كمتر و كمتر، و زن ساكن كوچه شهريور تنگدست تر و تنگدست تر مي شود. تا اين كه يك شب كه از فرط گرسنگي خوابش نمي برده، درد معده به روده، و درد روده به كليه ها مي زند و او يادش مي افتد به جز اشيا و لوازم خانه، براي فروش چيزهاي ديگر هم مي توان عرضه كرد. همان شب، لاك سرخابي اش را تجديد مي كند، آگهي دست نويس مرتبي تهيه مي كند و بالاخره موفق مي شود راه ديگري براي تامين مخارج پيدا كند: با پول فروش يكي از كليه هايش، چند ماهي دوام آورد، در اين چند ماه دوباره آشپزخانه اش به راه مي شود. بعد، پرس و جو مي كند آيا مي شود كليه ديگر را هم فروخت و بدون كليه زندگي كرد.
دير وقت يك شب سرد زمستاني است. ماه ها شده كه به او سر نزده ام. خبري ازش ندارم، در حال عبور از چهار راه، زني باريك اندام و بلند، نه پير نه جوان، نه زشت نه زيبا، شبيه او مي بينم كه در آن سمت خيابان ايستاده، منتظر ماشيني است كه او را سوار كند.با لاك سرخابي، روسري سرخابي، مانتو تنگ و كوتاه سرخابي، شك مي كنم. زني چون او؟ "ماشين گرفتن" آن وقت شب و آن لباس هاي رنگ در رنگ؟... نزديك تر مي شوم و مي بينم نه، همان زن قد بلند و تركه اي ساكن خيابان اميرآباد است.
سر به زير مي اندازم تا مرا نبيند. شگفت زده مي شوم وقتي مي فهمم دوري كردن از او سخت نيست، تازه مي فهمم كه مدتي است كه انگار من هم او را نمي بينم، من هم ناديده اش مي گيرم. و حالا زن تنهاي ساكن آپارتمان جنوبي كوچه شهريور، يكي از چندين و چند كوچه خيابان اميرآباد، مي ميرد.
... و امشب من هم، وقتي سر بر بالش پر قو، نشد پر مرغ، نشد همان لحاف مچاله ها مي گذارم، ديگر از ياد برده ام كه در خيابان اميرآباد شمالي، كوچه شهريور، در طبقه همكف يك آپارتمان جنوبي كه پنجره آشپزخانه دلگيرش رو به كوچه باز مي شود، زني خانه دارد، زني تهي با سرمايه هاي بسيار براي فروش، كه چوب حراج زده به آنها، به جواهر و لباس و كليه و دست و پا و تن و بدن، تا از گرسنگي نميرد.
اين بود يكي از قصه هاي هزار و يك شب خيابان اميرآباد. بالا رفتيم ماست بود، قصه ما راست بود. پايين اومديم دوغ بود، كجاي قصه ما دروغ بود؟
|