|
حسن گل محمدي - سلام تورنتو - تهران
من هنوز نيما يوشيج را آنچنان كه بود نشناختهايم. يعني نگذاشتند كه بشناسيم. آنچه كه از نيما براي ما روايت شده، از ديد و صلاح و روايت اطرافيان دوست نما و شبه روشنفكراني بوده است كه به منظور مطرح كردن خودشان يا حسادت به كارهاي او و با فيلترهايي كه روي شخصيت و نوشته ها و اشعار او ايجاد كردهاند، به ما انتقال يافته است.تمام كساني كه درباره نيما مطلب نوشته اند و خصوصيات فردي و توانايي هاي ذهني او را در خلق آثارش تشريح نموده اند، مسائل را از روي ديد و صلاح ديد خود بيان كرده اند كه با هويت واقعي نيما تفاوت زيادي دارد.
وقتي كه جلال آل احمد همسايه و نزديك ترين فرد به نيما درباره او مينويسد: «مشكل ديگر نيما در زبان اوست. در سمبلهايش و در پيچيدگيهاي ذهني او كه خواننده راحت طلب را سردر گم ميكند. نيما اصولاً شاعري است بدبين. افسانه وقصه رنگ پريده، و اي شب و غيره، سرشار از بدبيني است و ...»
يا اينكه پرويز ناتل خانلري چهره سرشناس ادب و سياست دوره پهلوي دوم و پسر خاله نيما درباره او ميگويد:«آنها كه به شعر نيما روي آورده اند و آن را از حفظ كرده اند يا ميخوانند خيلي زياد نيستند. البته اين علت خودش به بحث مفصلي نيازمند است. يكي از جهت وزن به آن ايراد ميگيرد، يكي از جهت قافيه آن را نمي پسندد و يكي هم شايد اصلاً موضوع شعرش را دوست نداشته باشد. اين مسلم است كه در اشعار او ديگر مضامين كه حافظ، سعدي، و يا جامي بكار برده اند وجود ندارد. اشعار نيما اشعاري نيستند كه كسي گاه گاه بخواند و از آن لذت ببرد. اين اشعار از آنهايي نيستند كه بتوانند همانند اشعار شاعران كهن به ما لذت بدهند.»
و نمونه ديگر آن است كه هنگامي نيما در اولين كنگره نويسندگان كه در سال 1325 از 4 تا 12 تيرماه از سوي انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي در تهران تشكيل شده بود شروع به شعر خواني كرد، بديع الزمان فروزانفر را ديده بود كه زير ميز رفته و ميخندد و ميگويد:«چطور اين مرد نميفهمد كه شعرش وزن و قافيه ندارد.»
وقتي آدم به اين نكته كه بسياري از آنها عاري از حقيقت و از روي حسادت و بدبيني است توجه ميكند، در مي يابد كه چرا و چه چيزي باعث شده، اين افراد كه به عنوان نمونه اظهار نظرشان ذكر گرديد، درباره نيما اينگونه فكر كنند و حتي كار را به جايي برسانند كه از نيما يك انسان بيهويت، عصبي، عقدهاي، و بي هيچ اعتقاد و آئيني تصوير سازي نمايند.اينك كه كتاب يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج به شهامت شراگيم و همت حسن زاده مدير انتشارات مرواريد به بازار آمده، بسياري از دلايلي كه اين افراد نيما را اينگونه مسخ شخصيت كرده اند، روشن شده است.
من به هيچ وجه قصد آن كه مقام نيما يوشيج را بالا ببرم يا اينكه او را بي هيچ نقطع ضعف و اشكالي معرفي كنم، يا اينكه گفتار ديگران را درباره وي قبول يا رد كنم، ندارم. بلكه در اين گفتار از روي يادداشت هاي نيما ميخواهم روشن سازم كه ريشه اين اختلاف نظرها و اظهار نظرها چيست و از كجا نشات گرفته است.مطالعه كتاب يادداشتهاي روزانه نيما ما را با واقعيتهاي زندگي شخصي و ادبي اين مرد بزرگ شعر معاصر كشورمان آشنا ميسازد. با اعتقادات، دل مشغولي ها، آرزوها، شوخ طبعي ها، سادگي ها و صراحتهاي روستايي اين زاده پر درد كوهستاني، مرد بي رياي كه كوته فكران و حسودان دوره حيات او را محاصره كرده بودند و پس از فوتش نيز آنچنان نقابي بر شخصيت و آثار او گذاشتندكه چهره واقعياش قابل ديدن نبود.با من به سراغ يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج بيايد تا شخصيت اطرافيان نيما يوشيج را خوب بشناسيد و ببينيد كه همانهايي كه ادعاي شاگردي، دوستي و نزديكي با او داشتند، همراه و همفكر با گروههاي سياسي، جيره خوارهاي درباري، فرصت طلبان محافل حزبي، شهرت بازان حوزه هاي ادبي و همه و همه چگونه بودند و نيما به آنها چگونه مينگريست.اين نكته را بايد قبول كرد كه بررسي بر تاريخ تحول و تغيير و تجدد ادبي ايران بدون شناخت واقعي از نيما ممكن نيست و انتشار اين كتاب اتفاق عجيبي بود كه ما را در اين شناخت بسيار كمك ميكند. يكي از كارهايي كه ميتوان انجام داد و در رسالت اهل قلم است اين است كه چهره واقعي نيما و دوران حساس پهلوي دوم را كه با اختناق و خدمت و خيانت جريانهاي روشنفكري توام بوده است را به خوبي براي نسل امروز شكافت و روشن كرد و اين نوشته كوششي است در اين راستا. پس با هم كتاب يادداشتهاي روزانه نيما را ورق مي زنيم و از لابلاي آن نظرها و ديدگاههاي او را نسبت به دوستان، نزديكان، و شاگردان و اطرافيانش بيرون ميكشيم و تا جايي كه نياز باشد به تحليلي كوتاه مي پردازيم كه در حقيقت اين كار، اقدام شجاعانه و درست شراگيم را تكميل و توجيه ميكند.
نيما يوشيج كه در زمان حيات و بعد از مرگش اين همه دوست، رفيق، همكار و شاگرد پيدا كرد، در چند سال پايان زندگي اش چنين مي نويسد:
«نه دوستي، نه معاشري، نه كسي، همچو در بيغولهاي مثل اين كه نيمه جان در قبر گذاشته اند مرا.»
پس كجا بود بودند آنهايي كه ادعا ميكردند و ميكنند دوست،همسايه و شاگرد او بودند. دل نيما يوشيج عجيب از دست اين فرصت طلبان رياكار و شهرت طلب خون است و درباره خانلري ميگويد:
«خانلري وزن را نمي شناسد، مثل توللي نميداند چه ميكند، اصالت طرز كار را از دست ميدهند. شيباني و شاملو و ديگران از اصالت وزن را مياندازند. زيرا هيچ كدان از اين اشخاص در قالب اصلي يعني سازگاري با معني نيستند.» چون نيما اعتقاد داشت كه بايد شعر از لحاظ بيان و محتوي نو و تازه باشد و نميتوان يكباره وزن را از قالب شعر فارسي كنار گذاشت.
نيما درباره هدايت ميگويد:«هدايت را مداحان هدايت كشتند(براي من گفته بود) هدايت را دستهجات راست و چپ كشتند و براي من تقريباً اين را هم گفته بود. خودش دم نزد و من هم دم نزدم. براي اين كه هدايت ملتش را دوست داشت. هدايت را دوستانش دق مرگ كردند. هدايت مرد و من به سكوت و مرض سكوت مبتلا شدم.»
نيما در رابطه با كتاب دستور زبان فارسي پنج استاد كه بيش از پنجاه سال در سطح مدارس كشور درسي بود مي نگارد:«دستور زبان فارسي چند استاد، عبدالعظيم قريب، همايي، ملك، رشيد و فروزانفر كه امروز خواندم حقيقتاً افتضاح است. چقدر اين استادها بي سوادند.»
هم او درباره خانلري كه بعداً به اين اظهار نظر نيما رسيد و دستور زبان جديد و مدرني براي زبان فارسي و تدريس در مدارس تاليف كرد ميگويد: «خانلريخان، به قول هدايت، خويش و قوم، هنوز فكر معلوم ندارد. تا چه رسد كه در شعرش. شيادترين آدمي كه من در زمان خود ديدم، اين ناجوانمرد بود كه خود را به هدايت مي چسباند و هدايت (به او) اعتنا نداشت.»
خيلي از يادداشتهاي نيما، خطاب به كسي نوشته نشده است. او گاهي در گوشه اي مي نشسته و يادداشتي مي نوشته. تحت تاثير امور روزانه اش به دفترش پناه مي آورده و هرچه در ذهن داشته ياداشت ميكرده، گاهي خيلي عصباني بوده، گاهي هم عادي، در نتيجه يادداشتها او خيلي متنوع است و نشان دهنده روحيه گذران عمر وي. نيما درباره مطبوعات و نحوه انعكاس كارهاي او بسيار دلخور بوده و از خدا ميخواهد كه از شر آنها رها شود: «مطبوعات دوباره مردم را به فكر من انداخته، به گناه شعر و شاعري و شهرت من.(خدايا ما را از شر شيطان حفظ كن) امشب شاملو آمد و با نادرپور و شرف الدين خراساني، سخنراني ها كردند. شاملو گفت كه ما كساني هستيم از قديم گسسته و به آينده پيوسته (و مقصود شعرهاي جديد خودش بود.) كه وزن نثر را من نظم گرفته ام و بايد اين شعر سفيد آزاد باشد. من نصايحي به هر سه نفر كردم (كه مقصود من تجديد نظر در كلام منظوم بوده است) بالاخره ميخواهند من مقالاتي نوشته دوباره ته مانده عمر من هم به حرف شهوات اشخاص برسد و بر ضد حميدي و كتابش چيز بنويسم. حال آن كه من با هيچ كس معاشرت ندارم. حال آنكه من به هيچ كس عقيده مند نخواهم شد. حال آنكه براي اين كار آرامش و سكوت لازم است. حال آنكه در ظرف چند سال آخر فهميدم وقت مرا هميشه اشغال كردند و عمر را تلف كردند و نگذاشتند من به هواي خودم كار كنم.»
نيما در اجتماع و محل كار و زندگي از دست بسياري از آدم ها دلخور بود كه شان و منزلت او را رعايت نميكردند در رابطه با آداب و معاشرت و طرز برخورد نصرت رحماني ميگويد:«وقتي كه از كوچه ميگذشتم از بالاي بالاخانه رحماني صدا زد:
آقاي نيما، آقاي نيما چرا به اداره مجله نمي آييد.
ديشب جوابي شبيه كاسب ها با خازني صحبت ميكرد. خازني معرفي كرد و جوان خواست كه سرپله مغازه داورخان براي او شعر نو بخوانم. بعد اين جوان با چند كاسب ديگر راجع به من صحبت ميكرد. آدم به كجا برود و خريد بكند و حتي در مغازه ها به گير اين بي ادبها نيفتد.»
او همچنين در رابطه با تحصيل شراگيم در مدرسه نيك اعلاي تجريش با معلمهاي فرزندش اينگونه صحبت ميكند:« الفت و ابطحي را ديدم، امشب در خيابان و از حرف من تعجب كردند. راجع به امتحان بچه ميگفتيم. گفتم اگر نادان در بيايد بهتر است.شايد وزيري بشود. گفتم دانايي جلوي خيلي ترقيات را ميگيرد.»
نيما در بسياري از يادداشتهاي خود از نزديكان و از زندگي داخلي خود ناراضي است و گله ميكند. به نمونه اي از آن توجه نمائيد:«من با فساد محيط بد هم آغوش شده ام. زندگي داخلي من (را) هيچكس نميداند در چه اغتشاش و رنج تحمل ناپذيري است. انواع و اقسام خودم را تسلي ميدهم، بردباري ميكنم ولي كارد به استخوان ميرسد و هيچ كس نميداند. و هيچ كسي نميداند چرا فعاليت در انتشار كارهاي خودم ندارم. روح من به قدري در زندگي داخلي من آزرده است و اساساً روح من به قدري كثيف ميشود كه از خود بيزار مي مانم من درخودم در زندگي خودم دارم به تحليل ميروم و هيچ كس نميداند و نميتوانم بگويم. به قول هدايت در زندگي دردهايي است كه آدم را مثل خوره ميخورد. من ...»
ديدگاه نيما درباره تاريخ و مورخ بزرگ و دقيق معاصر عباس اقبال اين گونه است:«عباس اقبال خيلي غريب است. امشب خبر مرگ او را در راديو شنيدم. اما او گرسنه نماند. من با گرسنگي جان خواهم كند. گمنام تر از او. كوچكتر از او. اين مرد به گردن تاريخ ايران حق دارد.» نيما با بسياري از شعرا معاصر خود حشر و نشر داشت و آنها را خوب مي شناخت، نظرش در رابطه با رهي معيري و ساير شعرا ديگر جالب است:«رهي خان معيري جواني كه ديوانه شهرت است. اين جوان بسيار با استعداد است، بهتر از همه ديگران. ولي در الفاظ قد ما كار نكرده و ملك الشعرا نميشود. من در بين اين جوانان به سبك قديم صابر، گلچين و فيروزكوهي و ديگران را ميشنام از دور.»
نيما كه در دست بعضي از افراد فرصت طلب گرفتار شده بود و شعراي دست دوم و سوم براي شهرت طلبي و پيدا كردن اسم و رسم گرد او جمع شده بودند مي نالد: «اين پيروان جوان من تمام براي شهوت و شهرت خود به دور من جمع شده بودند، بسيار ساده لوح هستند. اين جوانها، سواد عربي ندارند و در علوم فصاحت و بلاغت و كلام قدما كار نكرده اند.
من بدون دكان داري كارم را كردم. حرف هاي مرا برداشته اند، بعضي مخالفين من، براي كوبيدن من و شهرت خودشان و مقاله كرده اند.حرفهاي مرا برداشته اند بعضي از موافقين من، براي جلوتر رفتن خودشان.»
نيما با هدايت بسيار نزديك و هم عقيده بود و در يادداشت هايش از او به نيكي ياد ميكند و عقيده دارد كه افرادي كه دور و بر هدايت بودند، او را كشتند، نيما خاطره زيبايي از برخوردش با هدايت تعريف ميكند كه خالي از لطف نيست: «يك روز نيما يوشيج در كوچه برلن به هدايت رسيد. بعد از دو سه ماه كه به ييلاق رفته بود و يكديگر را نديده بودن. هدايت گفت: كجا بودي؟ نيما گفت: در ييلاق. هدايت گفت: ميخواستي از آن آبهاي خنك براي ما بياوري. نيما گفت: ترسيدم در بين راه گرم شود. بعد با هم خداحافظي كرده، بدون آن كه با هم دست بدهند مثل همه مردم از هم جدا شدند.»
نيما در نوشته هايش از دكتر جنتي مي نالد كه كارهاي او را خوب انجام نميدهد و براي پرداخت حقوق ناقابل او مشكل آفريني ميكند و همچنين به صبحي كه در راديو ايران قصه ميگفت طعنههايي را نثار ميكند و او را دلال دلقك مي نامد كه به فولكلور و قصه هاي ما لطمه ميزند.
نيما در رابطه با مهدي اخوان ثالث ميگويد: «امروز اخوان اميد پيش من آمد. مجله هاي خود را آورد كه در راه هنر اسم دارد. از من حمايت كرده است. من راجع به... به او چيزهايي گفتم يادداشت كرد و رفت من حتي نهار نداشتم كه به او بدهم. در همين روز من هم گرفتار آشپزخانه و بچه داري بودم و هم گرفتار مهندس شهرداري كه آمده بودند، يك خانه مختصر ساختم و ميخواهند در خانه را مسدود كنند.»
نظر نيما در رابطه با مطبوعات و رسانه هاي جمعي در دوره پهلوي دوم اين گونه است: «راديو در اين تاريخ حقيقتاً افتضاحي است. روي هم رفته دستجاتي كه برضد تكامل هنر قيام ها كرده اند. راديو كاملاً يك دسته رجاله را به اسم دانشمند وهنرمند معرفي ميكند. راديو از آدم هاي متوسط مثل حسين مسرور و شاه حسيني و حجازي و حميدي و رسول پرويزي و خانلري تعريف ميكند. بزرگ علوي يك نفر شهوتي و خودخواه است،حقيرترين آدم در نظر او منم و بزرگترين آدمي در نظر او هدايت.»
دفتر يادداشت هاي روزانه مشحون از مطالب و مباحثي است كه ميتوان آن را ديدگاه هاي شخصي نيما در رابطه با آنچه كه او از نزديكان، دوستان، جامعه و حكومت ميديد و ميكشيد و خود نيما در رابطه با اين يادداشت ها ميگويد: «شايد بعد از مرگ من حتي اين اوراق هم بدست كسي نيفتد و يا نداند چه اسمي بگذارد به افكار متفرقه من.» در هر حال هر انساني در دوره عمر خود افكار و اعمالش بر اثر تعامل با محيط و افراد، داراي ضد و نقيض هايي است. يادداشتهاي نيما نيز جنگي از اين افكار است ولي آنچه قابل توجه است او با خود و دفتر يادداشتهايش صادق بوده و آنچه كه فكر ميكرده به روي كاغذ مي آورده و اين گوياي صداقت و درستي اوست. نيما از محيط اطراف خودش كه پر از تبعيض و بي عدالتي بود و از افرادي كه با ريا و روابط نادرست بر مسند كارها نشسته بودند، منتفر است و اين احساس را بر روي كاغذ مي آورد. او درباره بديع الزمان فروزانفر كه از جمله اساتيد اوليه تاسيس دانشكده ادبيات در دانشگاه تهران بود اين چنين ميگويد: « گويند در مجالس درس به شاگردهاي ميگفت: فردوسي بسيار اشتباهات لغوي دارد. من بر او برتري دارم. وقتي كه به من گفتند، من گفتم : نبايد استاد فروزانفر را تحقير كرد به اين كه راست نگفته است. الحمد الله سالها گذشت و روزگار خودش ثابت كرد كه او بر استاد طوسي برتري دارد. زيرا فردوسي در گرسنگي و آوارگي مرد ولي او امروز سناتور و خوب طرف بسته است فقط بايد با احتياط گفت زيرا ظاهراً به نظر مي آيد كه ما چشم تنگ هستيم و نمتيوانيم او را ببينيم، خدا همه را هدايت كند.»
نيما از دست شاعران جواني كه جوياي نام بودند و رفت و آمد با او را ارزشي براي خود ميدانستند، عاصي بود چنانچه مينوسيد: «بسيار جوانها به پي من آمدند. بسيار جوانها نام مرا خراب كردند، من بسيار بسيار از اين جوانها را ديدم كه به من گرويدند و بعد به من تف انداختند، توللي يكي از آنها بود. من "كار شب پا" را با ساده لوحي در موقعي كه كنگره نويسندگان ميخواست مرا كنف كند به نام او كردم. حقيقتاً من دهاتي بوده و هستم. ساده لوح و غيرقابل زندگي در شهرها. رسول پرويزي نام كه يك قاطرچي بيش نيست جز اينكه قاطر ندارد.(او) به من چندين بار اهانت كرد. اهانت هاي لفظي كه به نظر شوخي مي آيد . شاملو مي آيد از من توصيه براي فلان جوان بگيرد به نام رسول پرويزي و اين اهانت ديگر است. رسول پرويزي درخيابان به من رسيد و گفت" سبيلت را دود ميدهم. من ساده لوح اين را شوخي پنداشتم. در صورتي كه به منزله پسر من است نبايد با من اين شوخي را ميكرد. شاملو كه من براي ذوق و فكر او اصلاح شعرهاي او (حتي مصراع هايي را ساخته و در شعر او جا دادم) نامرد كسي بود كه به من هر دفعه تماس پيدا كرد براي اشغال وقت من وضايع كردن وقت من بود. من از هيچ كسي رضايت ندارم.»
بد نيست در اينجا به اظهار نظر فريدون توللي در چندين سال بعد درباره نيما اشاره اي كنيم كه ميگويد: «نيما يوشيج از چشم من به بت شكن جسوري مي مانست كه چكش به دست ، اصنام ديرين بتكده اي كهنسال را بر خاك ريزد و بي آنكه سخني چند در ناپيدايي خداوند و يكتايي وي بازگويد پرستندگان آن هايكل ديرباز را به دامن بهتي عظيم رها كند. من در آن هنگام ويرانگري نيما را وجه اشتراكي هم با احساس من داشت كاري پر ارج ميشمردم ولي نمونه هاي شعر او را كه به كلامي سست و ابياتي معلول و پيوندي خارج از دستور زبان سروده شده بود شايسته آن نميدانستم كه در برافراشتن كاخ رفيع شعر امروز، طرح تجديد بنا قرار گيرد.»
|