| از راست استاد شهريار ، شراگيم فرزند نيما و نيما يوشيج |
|
حسن گل محمدي - سلام تورنتو
ادامه بحث: نيما يوشيج در طول زندگي ادبي و اجتماعي اش آن طور كه بود شناخته نشد، نگاه او به دوستان و اطرافيانش از اين بي توجهي و عدم شناخت نشات ميگيرد. اين نگاه گاهي به شدت بدبينانه است. اين شايد به دليل آن باشد كه نيما از آنها بدي و اذيت ديده است. نيما در زمان خود بيش از آنكه شاعر باشد انديشه پرداز و صاحب سبك بود. اطرافيان، شاگردان و پيروان او اين موضوع را به خوبي درك نميكردند و در اين رابطه از او توضيح نميخواستند.
سرخوردگي نيما از اين وضعيت، بي نظمي ها و بدبيني هاي دو طرف از سويي ديگر، همه دست به دست هم دادند تا نيماي نظريه پرداز كه ميتوانست از نيماي شاعر موثرتر باشد در انزوا بماند در حالي كه نام نيما پيوسته به خاطر اشعارش و سنت شكني هايش بر سر زبانها بود ولي افكارش و تئوري هاي ذهني اش به نحوي غريب و ناشناخته ماند.
با توجه و تعمق به نوشته هايي كه از او برايمان به يادگار مانده است و به ويژه كتاب اخيري كه تحت عنوان يادداشتهاي روزانه بي كم و كاست با شهامت پسرش شراگيم چاپ شده، ما ميتوايم تا اندازه زيادي به تفكرات و ايده هاي او در رابطه با ديدگاه هايش واقف گرديم. نيما در مجموعه نامه هايي كه تحت عنوان حرفهاي همسايه نوشته است در اين باره ميگويد : «همسايه، خواهش ميكنم اين نامهها را جمع كنيد. هر چند مكرر است و عبارات بي جا و حشو و زوائد زياد دارند و بايد اصلاح شوند، اما يادداشتهايي است. اگر عمري نباشد براي نوشتن آن مقدمه حسابي درباره شعر من، اقلاً اينها چيزهايي است . من خيلي حرفهايي دارم براي گفتن. نگاه نكنيد كه خيلي از آنها ابتدايي است، ما تازه در ابتداي كار هستيم. در واقع اين كار وظيفه اي است كه من انجام ميدهم.»
نيما موقعي شروع به نوشتن اين نامه و ساير ديدگاهايش درباره شعر و ادب فارسي كرد كه از تاثير مستقيم و حضوري خود در روي نزديكان، دوستان و شاگردانش نااميد شده بود و چون قفس سينه اش انباشته از حرفهايي بود كه شنيدار نداشت،آنها را روي كاغذ فرياد زد. او خود را قرباني سنت شكني خود ميديد به همين خاطر است كه در كتاب "درباره شعر و شاعري" فرياد بر مي آورد: «خيال نكنيد شاعرم، نويسنده ام، يك قرباني دوره خودم هستم. اين تل انبار مرا مشوش ميدارد. از آن بايد ديده باني بسازم و بالاي آن نشسته، رسيدن اجل را انتظار بكشم. بعد از من هم كي ميداند به دست چه كسي خواهد افتاد، ممكن است بقالها بخرند براي پيچيدن آت آشغال خودشان. من افسوس ميخورم،بله به حال ملتي كه خودم هم از آنم... ديگر از هيچ منفذ ديدي نيست. بايد مرد.»
اين تصوير اندوه زاي مردي است كه عمر خو را صرف جلوه هاي مطلوب ادب و شعر فارسي كرد و هرچه فرياد زد نتوانست به اطرافيان، دوستان و شاگردان خود بفهماند كه منظورش از شعر نو و سبك جديد چيست. همه به ظاهر سنت شكني او را در حذف اسلوب قدما و كنار گذاشتن وزن و قافيه دانستند در حالي كه واقعيت اين چنين نبود. شايد هم نيما زياد دلش به خاطر اين ناداني اطرافيان نمي سوخت او از اين مي ترسيد اين حواريون بياطلاع از مكتب او در آينده هر آنچه را كه ميكنند يا رسالتي را كه انجام ميدهند به او منتسب نمايند و از اين تفكر ناراحت بود و ضجر ميكشيد. آنچه كه شادروان محمد محيط طباطبائي از سالهاي پاياني عمر نيما ترسيم ميكند، سرنوشت محكوم كسي است كه درست همين وضعيت را در طول عمر خود پيش بيني كرد ولي اطرافيان شهرت طلب و ظاهر بين فرصت مجال آن را براي او فراهم نساختند تا بتواند تئوري فكر ي خود را به صورت علمي و آكادميك پياده كند و آن را روشن سازد. چون اين به ظاهر ياران، نيما را براي معروفيت خودشان در دور و برگرفته بودند و هر يك ميخواستند تبليغ كنند اين من هستم كه او را ميفهمم و هر كه ميخواهد او را بفهمد بايد از دريچه ديد و قلم من رو به سوي او آورد. محيط طباطبايي در اين باره در مجموعه ياران نيما آورده است: «وقتي او را براي آخرين بار در كنگره نويسندگان ايران ديدم كه قطعه منظومي از آثار نو پرداخته خود را ميخواند و شور سخن او در دل سرد شنوندگان اثري نميكرد، دريافتم كه وظيفه دشوار رهبري تجدد در شعر فارسي كه از آمال او بود ديگر از عهده اش ساخته نيست.
آري اين وضع ناگوار اجتماع نفرين شده ماست كه به هيچ صاحب هنري مجال عرض وجود و پرورش استعداد و طي طريق تكامل نميدهد. نيما با دو دسته مردافكن و استعداد شكن رو برو شد و نتوانست هنر خود را چنانكه بايد ظاهر سازد و محكوم به عقب افتادگي و گوشه نشيني و تحمل ناملايمات روحي گرديد. يكي آنان كه بر سر راه زندگاني هنرمندان ديواري از دسايس و فتنه ها و اشكال تراشي ها بوجود مي آوردند. دسته ديگر كساني كه كوركورانه لب به تصديق و تكذيب گفتار ديگران مي گشايند و به جاي پژوهش و سنجش و پيرايش، نمونه هاي مختلف گفتار او هر چه را ميگفت پيش چشم گوينده اش وحي منزل جلوه ميدادند و به او مجال بحث و دقت در خوبي و زشتي و آرايش و پيرايش آثارش نميدادند.»
و من اضافه ميكنم، همين افراد كه در حضور نيما از اشعار و گفته هاي او تمجيد ميكردند چون به خلوت ميرفتند در كوچك كردن و غلط جلوه دادن و كوبيدن كار او از روي حقارت، حسادت و بيسوادي خود از هر كوششي دريغ نميكردند. نيما يوشيج در يادداشتهاي روزانه اش چه خوب مي نگارد: «روزي ميرسد كه هر كس كه به من نزديك تر شده است دشمن قوي تر من باشد. همه اين جوانها را كه من شعرشان را اصلاح كردم و به من استاد ميگفتند، مي شناسم. امروز در غياب من به من توهين ميكنند.هيچ كدام مسلك فكري نداشته اند، جوانهاي ما بي معرفت بار آمدهاند، اخلاق نازل دارند واي بحال جوانان آينده، هرچه كه آينده را من صاف تر مي بينم ولي قسمتي از آن باز با پس مانده هاي امروز ضايع و فاسد خواهد شد.
اكثر جوانها پيش من آمدند (كه بعداً بتوانند بگويند ما با او نشست و برخاست داشتيم.) شعرهايي به چاپ رسيده يا به چاپ نرسيده از من گرفتند، ولي آخر كار امانت را كه (شعر بود) برداشته و گريختند و رفتند.
تمام افرادي را كه من آموختم و بيشتر مصراع هاي شعر آنها از من است، استادان من شدند و تمام آنها خودشان خراب هستند و بودند. در منزل رهنما، شاملو مقاله اي مي خواند كه راجع به من بنويسد و از من سطرهايي را برداشت كرده بود و ميخواند كه مرا بعداً هجو كنند و من گوش ميدادم.
اما من فراموش نميكنم، تمام افرادي كه به من نزديك شدند براي خيانت بود و براي نفع خودشان. تمام افراد دزد و وطن فروش و خائن و بيايمان و نانجيب، هر كس بايد تنها بشود و تنها بميرد و همين طور هم هست.»
نيما در حقيقت آنچه را كه فكر ميكرد بر سر شعر نيمايي پس از او آمد. آنهايي كه دنبال معرفت شناخت حركت فكري و بنيادي نيما نبودند،آنطور كه بايد و شايد نتوانستد كار او را شاگردانه پيگيري كنند. چون به نيما بيش از آنكه به عنوان يك استاد صاحب سبك فكر كنند و انديشه هاي او را درباره فرصت سازي شعر نو و نيمايي درك نمايند، دنبال اين بودند كه به نزديكي،دوستي و شاگردي نيما يا داشتن چند عكس يادگاري با او فخر كنند و خود را پيرو راستين و جانشين او به شمار آورند. به همين دليل است چند سال بعد يكي از پيروان نيما به صراحت ميگويد كه بسياري از افراد كه از كارهاي نيما پيروي ميكردند درك نكردند كه نيما چه منظوري داشته است، بنابراين گمراه شدند. در اين رابطه منوچهر آتشي در ويژه نامه نيما در روزنامه اعتماد به تاريخ 26 آبان 1381 گفته است:
«دهه چهل تا اوايل پنجاه تجربه هايي دارد (منظور شعر فارسي ) كه نهضت نيمايي با خود آورد. اما در همان حال مشكلي هم بود: خيلي ها نتوانستند حركت نيما را درك كنند و گمراه شدند . عده اي فكر ميكردند نيما فقط وزن را شكسته ، در حاليكه وزن شكني كار اول نيماست. در صورتي كه كار اصلي او به معني ايجاد فضاها و ظرفيت هاي زبان فارسي است. او ميگويد اين راه و آن باز است و اينك در دهه هفتاد و هشتاد اين راه گم ميشود.»
حال آيا امروز اين راه باز است و شعر ما دچار بحران نيست. اگر شاگردان ونزديكان نيما به جاي آنكه هر يك دنبال راه و سبكي براي خود باشند و غرور كاذب بزرگ نمايي و خود ستايي در آنها بوجود نمي آمد، مي توانستند از اول كار، نظريه و انديشه هاي نيما را در بازسازي و نو انديشي در شعر جديد پارسي پايه گذراي كنند،آيا امروز وضعيت شعر نو پارسي به اين روز ميرسيد كه بنا به يك آمار شنيداري حدود نيم ميليون شاعر نو پرداز داريم كه آنها هر يك به سبك خود شعر ميسرايند و بعضي كه امكانات مالي دارند، آثارشان را با هزينه خود آن هم اگر همت كنند در تيراژهاي يكهزار جلدي چاپ ميكنند و اغلب ناشريني كه در زمينه شعر و ادب فعاليت دارند، حاضر نيستند در چاپ و انتشار مجموعه هاي شعر اين شاعران كه اغلب ناشناخته اند سرمايه گذاري كنند. حتي اگر تصور كنيم كه اين شاعران علاقمند باشند كتب شعري يكديگر را هم ، نه از روي شناخت شعر بلكه از روي كمك به هم خريداري كنند،تصور كنيد اگر ده درصد اين گويندگان شعر نو، آثار يكديگر را بخرند حداقل تيراژ بايد 50 هزار نسخه باشد نه آنكه يكهزار نسخه و آن هم سالها در آرزوي فروش در ويترين كتاب فروشي ها بماند.
اين عواقب و آثاري بود كه نيما به صراحت در يادداشتهاي خود به آن اشاره كرده و امروز ما شاهد آن هستيم.
آنچه كه در اين گفتار مي آيد درست عقايد و طرز تفكري است كه نيما در يادداشتهاي خود آورده است. خوب دقت نماييد و ببينيد نيما در رابطه با معاصرينش چه ميگويد: «معاصرين من تمام غرق در كينه و حسد هستند. من ديده ام اشخاص را (كه با يك كلمه تو) با كسي كينه ورزيده اند. همه اين اشخاص كه در اين زمان هستند يا درخودبيني خود غرق شده اند براي بدست آوردن شهرت يا كينه مي ورزند در سر هيچ چيز، يا بدعمل هستند و به ناموس هم چشم دارند يا مثل شيرازيها خوش استقبال و بد بدرقه اند بنا بر عادتشان.
يا پي مشكلي رفته اند و چون شكست خورده اند مسلكشان را فراموش كرده اند يا گول خوردهاند و هنوز گول ميخورند. (يا كساني هستند كه كشور ما را حاضرند كه به دست اجانب بدهند كه خودشان چيزي بشوند.)
براي دو سه صباح نان خوردن، اين همه اين اشخاص بد هستند. تمام معاصرين من گرفتار اين امراض هستند. نه فقط شاگردهاي من كه نسبت به من استاد شده اند، همه معاصرين من.»
ريشه بدبيني هاي نيما نسبت به معاصرينش چيست و چرا او كه يك روستا زاده خوش قلب است به جايي رسيده كه با اين تفكر همه را مي بيند. خود نيما جواب اين سوال مارا بهتر ميدهد. براي اينكه نيما از همه بدي ديده است. اذيتش كرده اند، حقش را خورده اند. اكثراً با او برخورد بد داشتند، در هر جائي كه كار كرد حقوق و شغل درست حسابي به او ندادند، در حاليكه هم حقش بود و هم توانايي انجام آن را داشت اگر نيما در اين رابطه چيزي ميگويد،انعكاس رفتار ديگران است كه او را وا ميدارد تا رك و راست حرف دلش را بزند . او كه در سن 60 سالگي مي نالد و ميگويد اندازه يك پيشخدمت حقوق ميگيرد و براي سير كردن شكم چقدر بايد خفت بكشد، دوست داشتيم از اين برخورد و از اين اجتماع و از اين نزديكان چه بگويد. به اين نوشته او درباره شهر تهران،طرز برخورد با او و توقعاتش توجه نماييد: «به اين شهر آدم تا وارد ميشود نيش ميزنند. نيش دوستان. نيش آنهايي كه مرا دوست دارند. به قول هدايت بدتر از دشمن به لباس دوست. ولي بايد گفت كه نام دشمن بر آنها نيست. باز به اين شهر كثيف آمدم. اين شهر كه هم پدرم را بدبخت كرد و هم مرا . به قدري من از اين شهر منزجر شده ام كه حدي ندارد. اگر از حيث معاش براي من ممكن بود و آلودگي هايي نبود من نميآمدم.
از جواني قانع بودم. من بي علاقه به مال و منصب به سر بردم. من از پي حق رفتم. اما هيچ كدام دليل نيست كه معاش اين قدر بد باشد.
اگر دولت از من حمايت ميكرد، من چندين قرن براي ايران عزيز افتخار فرهنگي ايجاد ميكردم.
من خيلي دلتنگم از اشتباهات مردم، مرا آنطور معرفي ميكنند كه من نيستم. زيرا به نظر من مردم بلا شعوري دور مرا گرفته اند. رضايت وجدان من از قضاوت آنها فراهم نمي آيد. اسباب ياس و دلسردي ميشود. هدايت هم اخيراً همين طور رنج ميبرد. حتي رفقاي نزديك به او هم از اين رنج او خبر نداشتند. به من متصل تكرار ميكرد:هر انساني در زندگي اش تنها است.
همه جور توهين و بي حرمتي را من در اين كشور نسبت به خود ديدم. من بدون دكان داري كارم را كردم. خاموشي من بيجهت نيست،خاموشي من فكر هاي عميق است در نتيجه رنج هاي من.
من در ميان قبايلي زندگي كردم كه كلمات مرد و مردانگي در گوشم بود، بعد در شهري زندگي كردم كه رفقاي من نه مرد بودند نه مردانگي داشتند.»
ادامه دارد...
|