Untitled 2
  Salam Toronto Publications
Salam Toronto Top Menu
  August 12/2009     
 
 
 
 
 
  Bookmark and Share

نيما يوشيج و يادداشتهاي روزانه او - قسمت هفتم

 
حسن گل‌محمدي- تهران

روابط نيما با آل احمد در دو بخش قابل تفكيك است. بخش اول روابط خانوادگي و همسايگي‌ و رفت و آمدها، بخش دوم روابط فرهنگي و ادبي و انتشاراتي. اين روابط به علت گرفتاري‌هاي دو طرف گاهي سرد مي‌شد و گاهي ادامه مي‌يافت و غالباً آل احمد سنگ صبوري بود براي نيما كه با صحبت با او و گفتگو و درد دل خودش را از تنهايي و دلتنگي و بدرفتاري ديگران تا حدودي سبك مي‌كرد. در اين رابطه نيما در يادداشت‌هايش آورده:
"همسايگان - نوه» دايي من همسايه» من است، دو سه سالي است كه به منزلش نرفته‌ام. همسايه (ديگرم) آل احمد هم مدت‌هاست، از او بي‌خبرم. آيا چه مي‌گذرد، مردم به طوري گرفتار خودند كه به گرفتاري‌هاي ديگران نمي‌رسند، آيا وحشتناك چيزي هم در پي هست؟ مردم چه فكر مي‌كنند؟ گمان مي‌برم آل احمد گريبانش را از دست صحبت‌هاي من كه پر از غم و دلتنگي است خلا‌ص كرده است."
آل احمد در عين آنكه قوت قلبي بود براي نيما، ولي تندي‌ها و زيركي‌هاي خاص خودش را نيز داشت، اما در هر حال محرم و در كنار نيما و خانواده او بود. دكتر سيمين دانشور همسر آل احمد احترام خاصي براي نيما قائل بود و هميشه از او به نيكي ياد كرده است. هنگامي كه نيما فوت كرد جلا‌ل و سيمين حضور داشتند كه چگونگي اين ماجرا در بخش ديگري از اين نوشته ها خواهد آمد. يكي از كمك‌هايي كه آل احمد به نيما كرد، موقعي بود كه او زنداني گرديد و شرح اين ماجرا نيز در جاي ديگري در اين توضيحات ذكر خواهد شد.
توقع نيما در روابط اجتماعي و فرهنگي كه با آل احمد داشت، بسيار بالا‌ بود كه شايد او نمي توانسته آن را برآورده كند. چون آل احمد اهل اينكه بيهوده كسي را بالا‌ ببرد يا تعريف كند نبود، يك آدم مستقل و مخصوص بخودش بود.
نيما در يادداشت هايش در اين باره مطالبي را ذكر كرده است كه اين طرز فكر و توقع را كاملا‌ً روشن مي‌كند: "آل احمد در موقع زنداني شدن من به من كمك كرد. اما در سخنراني خود راجع به من در جشني كه ظاهراً گرفته بودند، متن سخنراني خوانده شده را عوض كرد و نوشت مثلا‌ً (نيما شاعر است، نويسنده نيست.) و نوشت كسي كه زياد مي‌گويد بدهم مي‌گويد ولي نمي‌دانيم كدام زياد گويندگان همه را شاهكار نوشته‌اند مثل كارهاي نويسندگاني به خصوص.
به قدري تير پوسيده اين آدم از تركش مرا مايوس كرد نسبت به جوانها مپرس در صورتي كه خانم سيمين نويسنده است و داريوش نام پرويز (كه گويا نام حقيقي او اين است)نويسنده است و غول نويسنده است و شپش نويسنده است.
جوان هنوز نمي‌داند كه نويسنده صادق هدايت است كه او را توده‌اي‌هاي ناجوانمرد تبليغ كردند و احسان طبري تبليغ كرد، در همان زمان كه مرا تحقير مي كردند.
در هر حال زندگي روشنفكران در طول تاريخ و بويژه در دوره» معاصر از تاريخ كشور، از اين گونه ماجراها بسيار دارد و اغلب ضربه‌هايي كه خورده‌ايم‌‌‌ از همين گونه ناهماهنگي، عدم قبول يكديگر و اختلا‌فات خورده‌ايم. خود آل احمد هم در كتاب "خدمت و خيانت روشنفكران" به نمونه‌هاي زيادي در اين باره اشاره كرده است.
در بررسي كلي از وضعيت ارتباطي مابين نيما و آل احمد ميتوان اين گونه جمع بندي كرد كه آن دو با احترام و با كش وقوسهاي زندگي و كار با هم بسيار نزديك بودند ولي طبع حساس و عدم هماهنگي كه روحيه نيما با جامعه زمان خود داشت روابط مابين او و آل احمد را نيز تحت تاثير قرار مي‌داد. در هر حال نيما از لحاظ روحي و ارتباطي بسيار به آل احمد نزديك و وابسته بود،‌آل احمد هم براي او ارزش و احترام خاصي قائل و تا حد ممكن در تثبيت كار و شخصيت نيما كوشش كرده است و سعي كرده در نوشته‌هاي خود بعضي از مسائل و مشكلا‌ت كار نيما را براي قبول كار او در جامعه فرهنگي آن روز كه همه به نيما مي‌تاختند، توجيهات درست و قابل ارائه دهد. آل احمد ضمن توجيه كاري كه نيما در بدعت و نوآوري در شعر فارسي كرده است در مقاله» "مشكل نيمايوشيج" مي‌گويد:
"اگر بي‌مايه‌اي در زير سايه او (نيما) پوششي براي بي مايگي هاي خود مي‌جويد و يا اگر كاهلي، آسايش طلبي يا بي‌سوادي در اين ميدان جولا‌نگاهي يافته گناه نيما نيست. گناه منتقدان و سخنراناني است كه بيشتر درباره» او سكوت كرده‌اند و اگر هم سخني درباره» او بر زباني رفته است، بيشتر اَنگي بوده كه از سر بي هنري يا شتاب يا بعض برخاسته و همين توطئه سكوت نگذاشته است كه غث و سمين كار او هويدا گردد."
سيمين دانشور همسر آل احمد روابط خوب و صميمانه‌اي با نيما و همسرش عاليه خانم داشت و او حتي مي‌گويد كه ما (سيمين و جلا‌ل) به خاطر وجود نيما در نزديكي آنها زميني خريده و خانه ساختيم تا هميشه دور هم جمع شويم. به نوشته‌هاي سيمين دانشور در مقاله» "گلي در مرداب روئيد" توجه نماييد و ببينيد با چه صميميت و نزديكي نوشته شده است:
"نيما، همسايه ما بود. اساساً ما به خاطر نيما و همجواري با او اين خانه را ساختيم. (يعني جلا‌ل ساخت) براي عاليه خانم،‌همسر نيما سخت بود كه هر شب دور نيما جمع بشوند و او هم بخواهد پذيرايي كند. به همين جهت نيما به خانه» ما مي‌آمد. يك بخاري ديواري داشتيم كه هنوز هم داريم. شب‌هاي دراز زمستان روشن مي‌كرديم. منقلي هم آتش مي‌كرديم. بعضي از معاصران غالباً شاعر يا نويسنده يا اهل دل جمع مي‌شدند. جلا‌ل هم كه سر پياز بود و من هم لا‌بد ته پياز شمعي روشن مي‌كرديم(برق نداشتيم) نيما قيافه»‌پيامبرانه‌اي داشت، با موهاي سفيد و چشم‌هاي درشت و سياهش و حالت طنزي كه در قيافه‌اش بود. نيما شعرهايش را مي‌خواند، جوري مي‌خواند كه انگار همه هستيش را نثارمان مي‌كرد و من هم چشم مي‌دوختم به شعله‌هاي آتش و مي‌انديشيدم كه شعرهاي آتشناك نيما با آن شعله‌ها بر بام بر مي شود. شعرهايش را جوري مي‌خواند كه انگار آنها همان آن از ذهنش برون تراويده‌اند."
واقعاً چقدر زيبايي و احساس و محبت در اين نوشته‌ مستتر است و اين نشان از آن است كه سيمين و جلا‌ل، نيما و عاليه را مثل خواهر و برادر خود دوست داشتند و با در كنار آنها بودن زندگي را با شور و عشق سپري مي‌كردند.
بر اثر همين نزديكي و هم دلي است كه در اين دوران جلا‌ل آل احمد از هيچ كوششي و كمكي در شناساندن بيشتر و در تحليل كارهاي هنري نيما دريغ نكرده است. اغلب نشريه‌هاي هنري در اين زمان شعرهاي گذشته و تازه» نيما يوشيج را چاپ مي‌كردند و درست درهمين ايام جلا‌ل آل احمد در مجله»‌علم و زندگي مقاله» "مشكل نيما يوشيج" را انتشار داد كه در آن به نكته‌هاي جالبي از شعر نيما اشاره كرده بود كه در شناخت روحيه و ارزش كار نيما بسيار موثر بود. در اين مقاله آمده است:
"نيما اكنون (1331 شمسي) سي و اندي سال است كه شعر مي‌گويد. خودش مي داند كه زياد مي‌نويسد، اما زيادي هم چاپ مي‌كند. چون شعر را براي مردم مي‌داند، گمان مي‌كند اگر در هر مطبوعه‌اي شعري چاپ كند، مردم مي‌خوانند. در اين باره چنان دست ودلباز است كه ديگر فرصت نمي‌كند در فكر جمع‌آوري كارهاي خود باشد. شايد گمان مي‌كند وقتي اثري بوجود آمد، شعري گفته شد، ديگر از مالكيت فرد خلا‌ص شده، مثل بنده‌اي كه آزاد شده باشد. ولي هنوز در جمع ما نهال هنر دلسوزي‌هاي بيشتري لا‌زم دارد. هنوز بايد سالها پرورده» خويش را به دندان كشيد و بدين سو و آن سو برد تا محيط امني پيدا شود."
بطوريكه از بررسي‌هاي مجلا‌ت هنري و ادبي سالهاي ۱۳۲۰ به بعد بدست مي‌آيد در اين زمان كليه هفته نامه‌ها و ماهنامه‌ها در هر شماره» خود شعري يا نوشته‌اي از نيما يوشيج به چاپ مي‌رسانند. فقط در اين مورد مجله»‌"سخن" است كه حداقل به مدت ده سال جز با كنايه، تحريف و تعرض از نيما چيزي درج نكرده است و ناتل خانلري با آن همه نزديكي و قرابت به او، د رجهت كوچك و بي‌ارزش جلوه دادن سنت شكني نيما در شعر فارسي از هر كوششي دريغ ننمود. اگر چه پس از درگذشت نيما، مدير مجله»‌سخن يعني پرويز ناتل خانلري با چاپ عكس و نامه‌هاي منظوم نيما كوشيد تا اندازه‌اي حركت خود را جور ديگري جلوه دهد و حتي خود را شاگرد نيما يوشيج عنوان كند، اما مسئله ديگر خيلي دير شده بود و انجام اين كارها فايده وارزشي نداشت. يكي ديگر از مسائلي كه در ذهن و كار نيما تاثير بسزايي داشت مسائل سياسي بود كه هر چند او را زياد آغشته» خود نكرد ولي تا حدودي دامنش را گرفت. در سالهايي كه نيما مشغول فعاليت‌هاي ادبي و هنري خود بود،‌حزب توده در ايران تشكيل شد، اين اتفاق در سال ۱۳۲۰ و در جشن مهرگان علني گرديد. اين حزب براي ترويج اصول و عقايد خود كه وابسته به كشور بيگانه يعني شوروي بود از روشهاي مختلفي استفاده مي‌كرد كه يكي از آنها انتشار مجله و كتابهاي گوناگون بود كه در آنها علا‌وه بر درج مسائل سياسي و اجتماعي به مسائل ادبي، هنري و شعر هم توجه خاص مي شد. يكي از مهمترين مجله‌هاي اين حزب،‌نشريه "نامه‌هاي مردم" بود كه سردبير آن احسان طبري و مدير داخلي آن جلا‌ل آل احمد بود. جلا‌ل آل احمد هم مدتي به حزب توده پيوست و چون در كار آنها صداقتي نديد و بوي خيانت و وابسته بود نشان را به سياست‌هاي كشور شوروي احساس كرد با انشعابي كه خليل مكي كرد، او هم از حزب توده جدا شد.
يك نكته‌‌اي كه بايد توجه كرد آن است كه پيوستن بسياري از روشنفكران و نويسندگان ايران آن روز به حزب توده و تشكيلا‌ت مختلفي كه آنها ايجاد كرده بودند، شايد اغلب از روي شناخت كامل و يا گرايش هاي سياسي به مرام اين حزب نبود. بلكه در آن زمان سياست شديد و تند پهلوي دوم در فشار روي روشنفكران و اهل قلم و نبودن سازمان يا تشكيلا‌تي كه آنها بتوانند در آن عضو شده و ابراز عقيده نموده و بعنوان يك روشنفكر ايده و مرام خود را ابراز دارند، باعث گرديد كه هر كسي با رژيم پهلوي كنار نمي‌آمد يا اينكه مي‌خواست فردي مستقل و غيروابسته باشد به تنها سازماني كه تشكيلا‌تي براي اين گونه فعاليت‌ها داشت يعني حزب توده رو مي‌آورد و اين يكي از سياست‌هاي غلط پهلوي دوم در آن زمان بود.
بطوريكه بسياري از نويسندگان،‌شاعران و اهل قلم از جمله جلا‌ل آل احمد، پرويز ناتل خانلري، احسان طبري، بزرگ علوي، كريم كشاورز، صادق هدايت، سعيد نفيسي، عبدالحسين نوشين و از جمله نيما يوشيج به اين مجلا‌ت و ماهنامه‌ها كشيده شده بودند و آثارشان در آنها درج مي‌شد. بطوريكه در شماره‌هاي متعدد ماهنامه» "نامه‌هاي مردم" بود در اين باره مي‌گويد:
"بعد كه (نيما) به دفتر مجله "مردم رفت و آمدي پيدا كرد با هم آشنا شديم. به همان فرزي مي‌آمد و شعرش را مي‌داد و يك چايي مي‌خورد و مي‌رفت. با پيرمرد اول سلا‌م و عليكي مي‌كردم– به معرفي احسان طبري– و بعد كم كم جسارتي يافتم و از (شعر) "پادشاه فتح" قسمتهايي را زدم كه طبري هم موافق بود و چاپش كه كرديم بدجوري قرقر پيرمرد درآمد. ولي همانچه از پادشاه فتح درآمد حسابي باعث درد سر شد."
همين ارتباط و رفت و آمد به مجله‌ها و ماهنامه‌هاي وابسته به حزب توده كه بيشترين ارتباط نيما با آنها شايد در حد خوردن يك چايي در دفتر مجله بود. بعداً براي نيما موجب دردسر شده واو را به حزب توده وتوده‌اي بودن منتسب كردند. همان موقع اگر دشمني و لجاجت‌هاي مجلا‌ت و ساير نويسندگان و روشنفكران مانند مجله»‌سخن و ناتل خانلري و اطر افيان او نبود و نيما ميتوانست اشعار و نوشته‌هاي خودش را در آن مجلا‌ت چاپ كند، هرگز او رو به سوي نشريه‌هاي وابسته به حزب توده نمي‌كرد.
همين امر موجب شد كه بعد از قضاياي ۲۸ مرداد سال ۳۲ به سراغ نيما يوشيج آمدند و او را به زندان بردند، جالب است كه بقيه قضاياي زنداني شدن او را از نوشته‌هاي جلا‌ل آل احمد بخوانيد:
"بعد از قضاياي 82 مرداد طبيعي بود كه مي‌آيند سراغش. با آن سوابق خودش هم بو برده بود كه يك روز گوني شعرآورد خانه»‌ما كه برايش گذاشتيم تو شيرواني و خطر كه گذشت داديم، خيال مي‌كرد همه»‌دعواهاي دنيا بر سر لحاف گوني شعر اوست. ماه اول يا دوم آن قضايا بود كه آمدند. يكي از دست به دهن هاي محل كه روزگاري نوكري خانه‌شان را كرده بود و بعد حرف و سخني با ايشان پيدا كرده بود، آن قضا يا كه پيش آمد، رفته بود و خبر داده بود كه بله فلا‌ني (منظور نيما) تفنگ دارد و جلسه مي‌كند. پيرمرد البته تفنگ داشت اما جواز هم داشت و جلسه هم ميكرد اما چه جور جلسه‌اي؟ و اصلا‌ً براي تعقيب او احتياجي به تفنگ داشتن يا جلسه كردن نبود. صبح بود كه آمده بودند و همه جا را گشته بودند. حتي توي قوطي پودر عاليه خانم را، بعد كه پيرمرد را ديديم مي‌گفت:
نشسته‌اي كه يك مرتبه مي‌ريزند و مي‌روند توي اطاق خواب زنت و توي قوطي پودرش دنبال گلوله مي گردند. اين هم شد زندگي؟"
ولي در زندان چون مدرك خاص سياسي از او نبود، زياد بدرفتاري باهاش نكرده بودند و او نيز گله و شكايتي از اين كار نداشت. البته بعد از آن و در طول نوشتن يادداشت‌هاي روزانه‌اش بسياري از گرفتاريها و عدم توجه به خود را از چشم حزب توده و توده‌ايها مي‌ديد و سخت به آنها اعتراض داشت كه اين ماجرا را در بخش ديگري از اين نوشته‌ها خواهيم آورد.
هنگامي كه نيما به زندان افتاد، جلا‌ل و سيمين در مسائلي كه پيش آمده بود نهايت كمك و همدلي را با عاليه خانم و حتي براي آزادي او به عمل آورده بودند كه در نوشته‌هاي نيما كاملا‌ً اين موضوع مشهود است.
دوستي و رفت و آمد و رفاقت مابين نيما و جلا‌ل تا پايان عمر نيما يوشيج ادامه داشت. بطوريكههنگام فوت نيما،آل احمد اولين كسي بود كه بر سر بالين او حاضر شد و او را رو به قبله خواباند و قرآن بر بالا‌ي سرش گذاشت. يكي از افرادي كه نيما در يادداشتهاي روزانه خود از او در بعضي جاها نام برده، احمد شاملو، شاعر بزرگ معاصر است. اگر چه نوشته‌هاي نيما درباره نامبرده زياد نيست ولي نگاه بدبينانه و منفي نيما به شاملو كم نمي‌باشد. شراگيم پسر نيما كه اين يادداشت‌ها را تنظيم و به چاپ رسانده است در اين باره ادعا مي كند كه بعضي از صفحات دفتر يادداشت‌هاي نيما كنده شده و اين كار را سيروس طالباز انجام داده و با خود برده، مخصوصاً جاهايي كه نيماعصباني بوده و به شاملو ناسزا گفته همه را كنده و برده، نامه تقي اراني يك مستند تاريخي است، باز اين هم كنده شده، سفرنامه» بارفروش هم همينطور، در هر حال آنچه كه نيما در يادداشت هاي باقي مانده فعلي درباره» شاملو گفته است همه بدبينانه نيست، نكات مثبت و منفي را با هم دارد به منظور حفظ بي‌طرفي و تحليل نوشته‌ها به شرح اين نوشته مي پردازم. چون شخصيت شاملو در شعر معاصر ما، قابل احترام و تثبيت شده است و قطعاً او يكي از چهره‌هاي مانگار شعر و ادب فارسي مي‌باشد.
شاملو در سال 4031 شمسي بدنيا آمده و حدود سي سال با نيمااختلا‌ف سن داشته و در روزگار جواني كه به پيش نيما مي‌رفته،‌نيما شاعري جاافتاده و در حدود پنجاه سالگي بوده،‌لذا سمت استادي بر شاملو را داشته است و خود شاملو نيز هميشه باديد استاد به او نگريسته، د ر هر حال مابين استاد و شاگرد و آن هم شاگرد كنجكاو و رده جو مانند شاملو ممكن است اختلا‌ف نظر و ديد وجود داشته باشد و اين هم طبيعي است. نيما در يادداشت هاي روزانه‌اش در رابطه با بچه‌هاي شعر نو مي‌نويسد:
"شعر نو جوان‌هاي بي‌سواد، عصيان بر شعر قديم است از يك جهت و از جهت ديگر شعر عوام‌الناس است و هيچ كدام به من مربوط نيست. گويا آراگون گفته است اگرشما با سر راه برويد ما نمي‌گذاريم كه روي پاهاي ما راه برويد. شاملو شعر فولكلوريك باز ساخته است، اين جوان هنوز اميدي دارد كه هنر آتيه‌اي بشود و او تنهايي... اني كارها را در چندين هزار سال پيش انجام دادند و بعد هنر به واسطه» ذوق متصل مرمت يافته و به اين درجه عالي رسيد و از هنر عوام سوا شد. "نيما دوست داشت شاملو استعداد و پشتكارش را در ادامه راه شعر نو كه او بنيان گذاشته بود بكار برد، نه در سرودن اشعار عاميانه به سبك گذشته. بنابراين اين گفته ها از روي نگرش وعلا‌قمندي استاد به شاگرد است.
ولي با توجه به حساسيت‌هاي نيما در طول زندگي، گاهي اوقات او به شاگردها و نزديكانش هم حرف‌هاي تند زده است، نيما در يادداشت‌هاي روزانه درباره شاملو به تندي نوشته است:
"شاملو كه من براي ذوق و فكر او اصلا‌ح شعرهاي او (حتي مصرع‌هايي را ساخته و در شعر او جا دادم)نامرد كسي بود كه به من هر دفعه تماس پيدا كرد براي اشغال وقت من و ضايع كردن وقت من بود. من از هيچ كس رضايت ندارم."
ولي در جايي ديگر نيما درباره» شناخت ديگران از خودش، اعلا‌م مي‌كند يكي از افراد كه هنر او راشناخته شاملو است:
من به قضاوت مردم در خصوص خودم تمسخر نمي‌كنم‌. اغلب راجع به صنعت شعر من (يعني هنر من) صحبت‌هاي ناقص ميكنند. اما راجع به خود من كسي حرف نميزند. مع الوصف نه كسي هنر مرا شناخته است و نه كسي فكر و معرفت هاي مرا. كساني كه هنر مرا به جا آورده‌اند(شناخته اند) فريدون رهنما، شاملو و ديگران (هستند.)"
نيما در نامه‌اي كه در تاريخ ۱۴‌ خرداد ۱۳۳۰ به احمد شاملو نوشته است، اين گونه درباره»‌او قضاوت ميكند: "عزيز من، اين چند كلمه را براي اين مي نويسم كه اين يك جلد افسانه از من در پيش شما يادگاري باشد. شما واردترين كسي بر كار من و روحيه»‌من هستيد و با جراتي كه التهاب و قدرت رويت لا‌زم دارد، وارديد. شما خوب دريافته‌ايد كه من از رنجهاي متناوبي كه به زندگي شخصي خود من چسبيده است چطور حرف نميزنم‌. بدون اينكه خود را با مردم اشتباه كرده خود را گم كرده باشم و در جهنم فراموشي خطرناكي بسوزم. فقط تفاوت بعضي آدمها با آدمهاي ديگر همين استيلا‌ي نهائي است. بهمان اندازه كه اشتبازه مردم در مورد قضاوت در اشعار من به من كيف مي دهد، از آن كيف ميبرم. از قضاوت هيچكس در خصوص اشعار من نگران نباشيد. حرف كسي باري از دوشي برنمي‌Cدارد. من همين قدر بايد از عنايتي كه جوانان نسبت به كار من دارند، متشكر باشم. اگر اشتباه كرده يا نكرده‌اند قدر مسلم تر اشتباه اينكه شخص خود من در راه و رسم خود شك بياورم."
مي بينيد كه مضمون و مطالب نامه چقدر در كلا‌س بالا‌، استاد به شاگرد و از باور دو طرف به هم برخوردار است. چرا اينگونه است؟ براي اينكه شاملو علي رغم همه مسائل في مابين خود و نيما، روي نيما و شعر او تعصب و باور داشت.
بطور كلي درگيري و سوتفاهم نيما با شاگردان خود بويژه با احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث بيشتر جدلي بوده كه بر سر تكنيك هاي شعر و كم و كيف شناخت روش نيما بوجود آمده است. شاعراني كه به نيما پيوسته و طبق اسلوب او شعر نو را آغاز كردند، عاشق نيما بودند و اورا همچون استاد خود باور داشتند و در حق كار، زندگي و حساسيت‌هايش بطوري كه گاهگاهي به شاگردانش نيش ميزد و آزارشان ميداد كه بايد اين موضوع را از مقوله "جور استاد به زمهر پدر است." تلقي كرد. نكته جالب اين است كه اين پيروان و شاگردان اخلاق نيما را كاملاً مي‌شناختند و از كار او دلخور نمي‌شدند بطوريكه خود شاملو ضمن عشق و احترام خاصي كه به نيما داشت كمكهاي فراواني براي چاپ اشعار او به عمل مي‌آورد. در رابطه با ياداشت‌هايي كه نيما در ارتباط با شاملو نوشته بود، شاملو در مصاحبه»‌خود به مجتبي مسعودي كه در مجله»‌ آدينه چاپ شد اين طور گفته است: "عجبا، اين ها كه تهمت محض است. اتفاقاً من هر وقت پيش او (نيما) مي‌رفتم براي اين كه مزاحم وقتش نشوم چند دقيقه بيش تر نمي‌ماندم مگر بعضي وقت‌ها كه جز من كسان ديگري هم آن جا بودند يا خود او انجام كاري را ازمن مي‌خواست. (رسول) پرويزي را من به قصد آرام كردن نيما از اهانتي كه بهش كرده بود "قاطرچي" خواندم. پرويزي نوكر محبوب اسدالله عَلَم بود و پيش از آن كه سناتورش كنند به شغلهاي آب و نان داري مثل مديريت عامل شركت تلفن منصوب كرده بود."
نيما از ضربه‌اي كه ناتل خانلري و اطرافيانش به او زده بودند، بسيار آزرده خاطر بود و فكر ميكرد كه شايد بسياري از افراد درصدد همان كاري هستند كه خانلري با او كرده بود. بطوريكه وقتي شاملو، مجموعه شعر خود تحت عنوان قطعنامه را با مقدمه و نقدفريدون رهنما انتشار داد،‌نيما خيلي ناراحت شد و فكر ميكرد كه شاملو و رهنما ميخواهند جلوي او بايستند و به اصطلاح دكاني باز كنند. در حاليكه چنين چيزي مطرح نبود.
مهدي اخوان ثالث كه يكي از مريدان و عاشقان نيما بود هم در مصاحبه با مجله »آدينه اين طور گفته است: "اصلا‌ً به نيما نميشد نزديك شد كه حالا‌ ما به‌به چه‌چه مي‌گوئيم. نيما آنقدر ماجراها با ما داشت كه بيا و ببين. باهمين شاملو كه آن همه در رواج شعر نيما كوشيده و جنگيده بود، در عوض نيما بعضي وقت‌ها مي‌گفت: اين كيه؟ گاهي حرف ناجور مي‌زد و چندي بعد تعريف مي‌كرد ولي شاملو كارش را مي‌كرد."
در بررسي كه روي شعر شاملو مي‌شود كرد به اين واقعيت مي‌رسيم كه در ميان شاگردان نيما، شاملو بيشتر از همه به كاري كه نيما كرد دل سپرد و از او نو بودن، پويايي و جاري بودن را آموخت و در حقيقت آنچه را كه نيما بنيان گذاشته بود را تكميل كرد و به سرانجام رسانيد و نگراني‌هايي كه نيما از وضعيت شعر نو پس از خودش داشت برطرف نمود بطوريكه امروز شاملو نه تنها يكي از بزرگترين شعراي متعهد و صاحب سبك ما است بلكه يكي از افتخارات شعر و ادب فارسي محسوب مي‌گردد، در حقيقت راهي را كه نيما گشوده بود، شاملو آن را به ‌ شاهراهي بزرگ و ماندگار تبديل كرد.
ادامه دارد.
Bookmark and Share
 
 
© Salam Toronto 2009
© Salam Toronto 2009