| نشسته از سمت راست: نيما يوشيج و مرحوم غواص
ايستاده از سمت راست :بهمن صالحي، رحمت موسوي، جعفر كسمايي |
|
حسن گل محمدي - تهران
ادامه بحث: شايد بعضيهابا مطالعه كتاب يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج اين تصور برايشان پيش بيايد كه نيما با توجه به مسائلي كه با جامعه و مردم بويژه نزديكان و دوستان خود داشته است،مقداري بدبين بوده و اين يادداشت ها را از روي بدبيني و انتقام نوشته است.من منكر اين مطلب نيستم ولي نظرم اين است كه زياد هم اينطور نبوده، نيما اطرافيان خود را چندين بار محك ميزده است وهنگامي كه كاملاً از اهداف و برنامه هاي آنها نسبت به خودش واقف ميشد و بنا به كارهايي كه آنها ميكردند، عكس العمل نشان ميداد و چون دستش از همه چيز كوتاه بود و نميتوانست مشكلي براي كسي ايجاد كند، تنها جايي كه ميتوانست ناراحتي درون خود و برداشتهايي را كه نسب به ديگران پيدا كرده بود، نشان دهد، همين نگارش اين يادداشتها بوده است.
نيما حتي هنگام نگارش اين يادداشتها هم مشكل داشته. من دقيقاً نميتوانم دليل اين مشكل را پيدا كنم ولي حدس ميزنم كسي كه ميرود د ر دل شب، يا گوشه اي دور افتاده و در عالم تنهايي حرفهاي دلش را مينويسد پس حتماً در منزل براي نوشتن اين حرفها مشكل داشته است و هميشه هنگام نوشتن دچار استرس و پريشاني بوده بطوريكه خودش گفته: «فوق العاده پريشان هستم، باز شب است و دارم اينها را مينويسم.» به نظر من نيما هنگام نوشتن خاطرات روزانه خود بر سر يك دو راهي بود اگر اين مطالب را نمي نوشت، مشكلات و برخوردها او را از پا در ميآورد و تا حد نابوديش پيش ميرفت و اگر مينوشت بايد واقعيت ها و آنچه را كه حس ميكرد و باور داشت به روي كاغذ مي آورد، چون نيما اهل تعارف و دروغ و دوگانگي شخصيت نبود. همين مسئله باعث ميشد او كه بالاخره تصميم گرفته بود خاطرات روزانه اش را بنويسد، آن را در استرس و تا حدودي هم پنهان از چشم ديگران يادداشت كند.
نميتوانيم بگوئيم همه آنچه كه نيما نوشته از روي بدبيني و ناراحتي بوده است، چرا او نسبت به فرد خوبي كه قطعاً احترام متقابل با او داشته اينگونه قضاوت ميكند: «درصدر دوره هاي جديد هركس كار تازه اي انجام ميدهد. بعد راه بر آن نسلي كه ميرسد بسته شده است. من راجع به ايجاد و اختراع نظري ندارم ولي كفايت علمي هنري را نبايد فراموش كرد.
عباس اقبال يكي از بوجود آورندگان تاريخ ايران و تاريخ ادبيات ايران است. عباس اقبال به آن اندازه كه در حافظه ام دارم كسي است كه تتبع در تاريخ را در ايران شروع كرد. هر قدر كه او شاگرد علامه قزويني باشد، كثرت كار، وفور دريافت ها،ذوق و سليقه برازنده و دلكش از آن عباس اقبال است. در تمام دورههاي بعد از او كسي به قدرت و متانت كار او نيامده و هركس آمد، مقام شاگردي او را دارد.»
حرفهايي كه نيما در باره عباس اقبال ميزند واقعاً برداشت درست و كارشناسانه است. او نه آنچنان با عباس اقبال دم خور بود كه بخواهد از او تعريف كند و نه آنكه آنقدر دور بود كه او را نشناسد. واقعاً عباس اقبال مورخي متين، درست، با دقت و جامع الشرايط بود. اين همه كتاب تاريخي درباره حمله مغول نوشته شده ولي هيچ يك به جامعيت و اشراف "تاريخ مغول" عباس اقبال نيست.
پس اگر نيما حرفي ميزند از روي تحقيق،بررسي و استنباط هاي خود است. بنابراين اگر بگوئيم او در نوشته هايش خود بزرگ بين بود يا بدبين بود يا عنوان ديگري، اينها توجيهاتي است كه ما درست ميكنيم. راست و راحت بايد بپذيريم كه نيما هر چه بود با خود صادق بود و چون اهل تظاهر و ريا و نامردي نبود، وقتي نگاه ميكرد ميديد همه در اطرافش دارند چيزهايي را كه او دوست ندارد و اهلش نيست انجام ميدهند، تا آنجايي كه اين كارها به او و به كار او ربط پيدا ميكرد، ناراحت ميشد و چون قدرت درگيري و روحيه ستيزه گري نداشت، خودش را با نوشتن اين يادداشت ها سبك ميكرد.به نظر من بزرگترين ضربه اي كه به احساسات و شخصيت نيما وارد آمد مسائل و صحبتهايي بود كه در نخستين كنگره نويسندگان ايران اتفاق افتاد. براي روشن شدن مواردي كه نيما در يادداشتهاي روزانه خود نگاشته است، نظري اجمالي به آنچه كه در اين كنگره گذشت مي اندازيم.
نخستين كنگره نويسندگان ايران توسط انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي در روز سه شنبه 4 تير ماه 1325 شمسي برگزار گرديد و به مدت 9 روز از 4 تا 12 تير ادامه يافت. در اين تشكل ادبي-هنري براي اولين بار نويسندگان و شاعران ايران با طرز تفكر و ديدگاه هاي گوناگون و حتي مخالف و متضاد در كنارهم قرار گرفتند و به بحث و تبادل نظر و سخنراني پرداختند. رياست كنگره را ملك الشعراي بهار كه وزير فرهنگ هم بود به عهده داشت. حالا چرا يك چنين كنگره اي بايد توسط يك انجمن فرهنگي كشوري كمونيستي در ايران تشكيل شود بماند ولي جاي خود دارد كه گفته شود در آن موقع دولت ايران ميتوانست با داشتن دانشگاه ها و سالنها و محلهاي مناسب همين كنگرده را مثلاًدر يكي از ساختمانها يا قصرهاي متعدد حكمرانان برپا كند. معمول است در يك چنين تشكلي كه قطعاً گردانندگان آن عوامل حزب توده و افراد وابسته به حكومت كمونيستي شوروي بودند، در كنار اهداف به ظاهر ادبي و هنري، مقاصد سياسي هم وجود داشت.
در اين كنگره از نيما يوشيج هم دعوت به عمل آمده بود و او در آنجا ضمن ارائه بيوگرافي خود به شعر خواني هم پرداخت . مطالبي كه در اين جلسات برعليه نيما به عنوان بدعت گزار شعر نو و سنت شكن روش قديمي توسط افراد بيان گرديد، بسيار ناراحت كننده، توهين آميز و اغلب از روي حسادت و غرض بود و فقط انسان صادق، ساده و روستائي مثل نيما ميتوانست دوام آورده و بنشيند و آن حرفهاي تند و عصباني را بر عليه خود گوش بدهد.
شديدترين حملات در اين كنگره از طريق دكتر پرويز ناتل خانلري و دكتر حميدي شيرازي و بعضي از افراد ديگر مانند بديع الزمان فروزانفر به نيما صورت گرفت.نيما كه بنا به اظهار دكتر خانلري پسرخاله مادرش بود، از زمان كودكي خانلري با او آشنايي و ارتباط نزديك داشت و حتي از سال 1308 تا 1312 ميان آن دو نامه نويسي برقرار بود. ولي پس از آنكه خانلري تحصيلاتش در دانشگاه پايان يافت و مدارج ترقي را به سرعت طي كرد و در پستهاي بالاي سياسي و فرهنگي قرار گرفت، عهد قديم و روابط نزديك با نيما را در ايام نوجواني فراموش كرد و با توجه به فعاليت هاي ادبي نيما و ابتكار و نوآوري او در شعر جديد، يا از روي حسادت و يا از روي درايت، در تعارض با سبك و روش نيما در آمد و چون ازامكانات و توان بالايي برخوردار بود و بويژه مجله سخن را منتشر ميكرد، به شدت با افكار و بدعتهاي نيما برخورد مي نمود و همين باعث شده است كه نيما در يادداشتهاي روزانه خود از او دوري جسته و حرفهاي دلش را درباره او يادداشت كرده است.هر چند كه خانلري خود به نوعي تازگي و نوجويي ادبي معتقد است اما در ضمن پايبندي به عروض و اوزان شعر ميخواهد به عنوان كسي كه داراي توان علمي و آكادميك بالا است اين نوآوري و تغيير را به نام خود ثبت كند.
حال براي اينكه بدانيم چرا نيما قضاوت هايش درباره خانلري تند و با عصانيت است، اول به سراغ گفته ها و نقطه نظرات خانلري درباره نيما ميرويم و سپس ديدگاه هاي نيما را بررسي مي كنيم.
در كنگره نويسندگان كه به كارگرداني احساي طبري و دكتر خانلري برگزار شده بود، اگر چه از نيما دعوت به عمل آمده بود، اما به مصلحت ديد دست اندركاران، مقاله مفصل و بلند "شعر معاصر فارسي" توسط علي اصغر خان حكمت به نگارش درآمده و در آن كنگره ارائه شد و در آن از نيما به عنوان مازندراني نام برده شد. در حاليكه اسامي بسياري چون ملك الشعراي بهار، جلال الدين همايي، وحيد دستگردي، نظام وفا، محمدحسين شهريار، حبيب يغمايي، پژمان بختياري، دهخدا، ايرج ميرزا، پروين اعتصامي، عارف قزويني، فرخي يزدي، ميرزاده عشقي، سيد اشرف گيلاني، فريدون توللي، نيما مازندراني، مهدي حميدي، رشيد ياسمي، سعيد نفيسي، رهي معيري و ... را ذكر كردند كه اينها در اثر نفوذ اشعار ممالك غرب يا به ابتكار طبع خود و در عين حال به سبك قديم آثاري از خود برجاي گذاشته اند. در حاليكه نيما در آن سال حدود 50 سال از سنش گذشته بود و بسياري از اشعارش را به سبك شعر نو انتشار داده و 25 سال از سرودن شعر "افسانه" ي او گذشته بود و با توجه به عضويت او در هيئت تحريريه مجله موسيقي، بسياري از اشعار و رساله هاي شعري خود را چاپ كرده بود و در موقعيت يك پيشگام و سنت شكن و كسي كه سبك نو شعري را ارائه داده است مطرح بود ولي در اين كنگره هيچ اشاره اي به اين مسائل نشد.
حتي ساير سخنرانان ديگر نظير دكتر خانلري، احسان طبري و بزرگ علوي نيز در صحبت هاي خودشان اشارهاي به نيما و سبك او نكردند و حتي بعضي از مسائلي پيش آمد كه شايد آنها هم از روي عمد و خراب كردن نيما برنامه ريزي شده بود مانند حالتي كه خود نيما ديده بود موقع شعر خواني او شخصي مانند بديع الزمان فروزانفر كه يكي از اساتيد اوليه دانشكده ادبيات بود به زير ميز رفته و ميخندد و آن توهين ناجور را به نيما ميكند. يا اينكه موقعي كه نوبت به شعر خواني دكتر حميد شيرازي رسيد او شعر سرتاسر توهين و استهزاء درباره نيما و اشعار او قرائت كرد رسيد به آنجايي كه درباره شعرهاي نو نيما خواند:
سه چيز هست در او، وحشت و عجايب و حمق
سه چيز نيست در او، وزن و لفظ و معنا نيست
اگر زماني خود اين سه بود و آن سه نبود
بعيد نيست كه شعر ميشود كه شيوا نيست
به اينجا كه رسيد ملك الشعراي بهار كه رئيس جلسه بود حرف شاعر را قطع كرد و گفت كه كنگره جاي خواندن اين شعرها نيست. اما نيما از جا بلند شد و گفت آقاي رئيس (خطاب به ملك الشعراي بهار) اجازه بدهيد بخوانند آينده قضاوت خواهد كرد كه شعر كدام يك از ما مي ماند.
واقعاً هم امروز وقتي به گفته نيما فكر ميكنيم ميبينيم دكتر حميدي با آن همه تسلط بر ادبيات و شعر كهن و آن همه زيبايي كه در سرودن شعرهاي عاشقانه و رمانتيك داشت و به نظر من شعر قوي او يكي از زيباترين اشعار شاعران معاصر است، آن چنان در نزد نسل حاضر به فراموشي سپرده شده اند كه نيما گفته بود، قضاوت را آيندگان ميكنند. ولي آثار، اشعار و نوشته هاي نيما و پيروان راستين او در ميان نسل حاضر از مقبوليت و استقبال شاياني برخوردار است.
دلگيري اصلي نيما از خانلري بدان جهت بود كه علي اصغر حكمت و خانلري با آن كه سه ساعت در كنگره نويسندگان از تطور و تحول نثر در شعر معاصر سخن گفتند و حتي از صادق هدايت تمجيد كردند، از نيما سخني به ميان نياوردند و حتي به او توهين و تحقير هم روا داشتند.
شدت اين برخورد به حدي بود كه حتي صداي بعضي ها درآمد و از جمله "شين پرتو" در نامه اي بعداز كنگره به نيما نوشت و گفت: «اما خنده (دار) اينجاست كه در نخستين كنگره نويسندگان ايران، يكي از سخنراني ها (حكمت خانلري) درباره لزوم و فرم شعر فارسي حرفهايي گفتند، بي آن كه به كارهايي كه تا آن زمان انجام يافته اشاره نمايند. چقدر اين عمل زشت و حق ناشناسانه است نسبت به كساني كه در اين راه، سالها زحمت كشيده وعمر عزيز خود را بر سر اين كار گذاشته اند. آن كه ميخواهد درباره شعر نو صحبت كند سرآغاز كار و گفته اش بايستي نام نيما باشد، شما نسبت به همه اين كساني كه امروز در عالم شعر نو ادعايي دارند حق بزرگي و پيشوايي داريد، كار و رنج و ابتكار شماست كه ديگران را هم به فكر انداخته است در شعر، چيزهاي تازه بسازند.»
حتي كار را خانلري به جايي كشاند كه در مجله سخن و آينده عجيب به نيما تاخت و اين امر باعث شد كه نيما را ترس و وحشت فرا بگيرد و گمانهاي عجيب و غريب به او دست بدهد، چنانكه جلال آل احمد در اين باره نوشته است: «هيچ يادم نميرود كه وقتي خانلري از حاشيه دستگاه عَلَم به معاونت وزارت كشور رسيد، پيرمرد (نيما) يك روز آمد كه مبادا بفرستند مرا بگيرند كه چرا شعر را خراب كرده اي و هنگامي كه خانلري سناتور شد اين وحشت كودكانه دو چندان شد. خيلي ها را ديده ام كه در محيط تنگ اين خراب شده بر سر كارهاي هنري به ديگران حسد ميبرند حتي گاهي خودم را. اما او دوران حسد را به سر برده بود و به ازاي آن وحشت ميكرد و بيمار آسا گمان ميكرد همه در تعقيب او هستند، اين طور كه مي نمود عمري در "واي برمن" خود زيست.»
اگر خوب فكر كنيم به اين نتيجه ميرسيم كه واقعاً وقتي ميديد خانلري شمشير را از رو بسته و همه امكانات را براي حتي از بين بردن او دارد در مجلات تحت امرش با قلم به او حمله ميكند، هيچ يك از آثارش را چاپ نميكند، روز به روز هم به مقامات بالاي سياسي و كشوري تكيه ميزند و مشاغلي همچون مديريت مجله سخن، رئيس بنياد فرهنگ ايران، دبير كل فرهنگستان ايران، استاندار، معاون وزير كشور، وزير فرهنگ، و سناتوري را بدست آورده و هر روز با عَلَم و حتي اعليحضرت پالوده ميخورد معلوم است كه اين روستايي صاف و ساده كه حتي در تامين هزينه هاي زندگيش هم مانده بود، ترس برش دارد كه مبادا او را از بين ببرند، يا بايد فرار ميكرد و ميرفت در جنگلهاي يوش خودش را گم مينمود يا اينكه بايد مي ماند و سكوت ميكرد و تنها جايي كه ميتوانست اين فشارهاي غير قابل تحمل را خالي كند، فشارهايي بود كه با مدادش بر وري كاغذ مي آورد و يادداشتهايش را با ترس و لرزمي نوشت و حتي نگران بود كه خداي نكرده آنها بدست اين رجال دانشگاه ديده سرتاسر تكيه زده به مقامات بالا نيفتد كه موجب مرگش شود. بنابراين هر چه كه نيما در يادداشتهاي روزانه اش نوشته حرفها و باورهاي دلش بوده و همه آنها به نظر من كمترين كاري بود كه او مي توانست در دفاع از حيثيت، شخصيت و حتي حفظ جانش انجام دهد و از گذشته هم گفته اند كه "سخن كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند."
شما با چند نمونه از اظهار نظرهاي دكتر خانلري نسبت به نيما و شعرش كه در اين نوشتار آمد آشنا شديد، حال بد نيست به پاره اي ديگر در اين زمينه توجه نمايئد.
خانلري در مصاحبه اي در رابطه با اشعار نيما گفته است: «آنچه را كه نيما انجام ميداد، خودش هم نميدانست كه چه ميكند، چون سواد اين جور مسائل را نداشت، اما در هر حال آنچه را كه او انجام داد مقداريش وزن عروضي است و مقدار زياديش هم انحراف از آنكه آنها ديگر نثر هستند. آنها هيچ چيز تازه اي نيستند، نثري معمولي اند.»
حتي او كار را در روي مسائلي كه ماهيت آن جز حسادت و عناد نميتواند باشد به جايي ميرساند كه ميگويد: «شنيدم كه ملك الشعراي بهار در مجلسي گفته بود: نيما وقتي خودش شعرهايش را ميخواند شنونده لذت ميبرد،اما وقتي آنها را روي كاغذ مي بيند در نظرش جفنگ و ياوه جلوه ميكند.»
من هرچه در گفتار و آثار بهار جستجو كردم اين اظهار نظر را پيدا نكردم و شايد هم اين گفته جهت كوبيدن و كوچك جلوه دادن كار نيما از قول بهار ساخته شده باشد، چون ديدگاه هاي نيما و بهار نسبت به يكديگر احترام آميز است.
همچنين خانلري در مقاله جدال مدعي با مدعي ميگويد: «اين روزها ميان دو دوسته از اديبان يا كساني كه با شعر و شاعري سر و كار دارند جدالي در گرفته است. جدال بر سر "نيما" است. اگر اين بگومگو و كشمكش بر اصول و موازين درستي انجام ميگرفت، بسيار مغتنم بود. جاي تاسف است كه بحث بر سر ارزش و اعتبار كار هنري نيما دچار چنين حالي شده است، تا آنجا كه خواننده نمي داند كه گفتگو بر سر چيست؟
اكنون گفتگو درباره نيماست. گروهي انبوه از گويندگان امروز هستند كه او را پيشواي خود ميشمارند. البته بعضي از اين گروه در آن مقام نيستند كه قول ايشان به پشيزي بي ارزد. گروهي از طرفداران نيما كساني هستند كه از شعر و شاعري چيزي نميدانند،اما مي پندارند كه او مظهر تجدد است و طرفداري از او موجب برائت از اتهام كهنه پرستي است. يك دسته از نيما بتي ساخته و او را مي پرستند و دسته ديگر نيما را ابليس لعين مي شمارند.»
با اين همه مسائل، نيما وقتي كه به مجله سخن به دستش ميرسيد، آن را با شور و لع ميخواند و درباره اش اينطور نظر مينوشت: «وقتي مجله سخن را ميخوانم، عصباني ميشوم. وقتي كه مي بينم چه غلط در خصوص وزن شعر فارسي سرمقاله ميدهد عصباني ميشوم،اما او پول دارد، رفاهيت دارد و زندگي ميكند و براي من وقت نيست كه كار كنم. عمر من از گذران بد من و بدي وضع داخلي من حرام دارد ميشود و اين جانورها دارند جولان ميدهند.»
آنگاه به دل شب پناه ميبرد و برداشت ها و باورهايش را به روي كاغذ مي آورد، نيما در شب 23 ارديبهشت ماه 34، حالاتش را اينگونه بيان ميكند: «درست در نظرم نيست گويا تولستوي كه در تقواي اخلاقي در اروپا يگانه است به خودش فحش ميدهد كه خود را تسلي بدهد.
پدر خانلري مردي درست بود، بايد خانلري نادرست باشد. اين جوان در فقر و در آشپزخانه بعداز طلاق مادرش زندگي كرده (چون مادرش مزّور، دورو و بد ذات بود.) ناچار امروز بايد پي ثروت بگردد. ناچار بايد نادرست باشد.
اين جوان خودش ترجمه اي از اشعار هندي به وزن آزاد ولي غلط گفت و چاپ كرد. او خيال ميكند من كشف وزن كرده ام ولي نميداند من كشف طرز بيان را كرده ام. اين جوان ميخواهد پيشوايي شعر را از دست من بگيرد و همه اش ميگويد من چنين گفته ام و چنين گفته اند ولي به چاپ نرسيده است. او خيال ميكند من هم ميخواهم وزير بشوم. من گرسنه و سخت بسر بردم و او با ماهي چندين هزار تومان و عمارت و دستگاه، زيرا من كارم را انجام ميدادم.
آيا آيندگان نخواهند اين خيانت ها را دانست. كار من به طرز كار من مربوط است. من وزن را با قبول عينيت هاي ضمني كه در طبيعت خارج هست در نظر گرفته ام كار من با كار قديم عليحده است.»
|