Untitled 2
  Salam Toronto Publications
Salam Toronto Top Menu
  July 24/2009     
 
 
 
 
 
  Bookmark and Share

نيما يوشيج و يادداشتهاي روزانه او
اينها طالبان شهرتند نه شاعر! - قسمت ششم

 
حسن گل محمدي از تهران

ادامه بحث:
نيما در برداشت‌هايش نسبت به افرادي كه دكتر خانلري دور خود جمع كرده و مشغول تخريب او بودند، اين گونه ادامه مي‌دهد:
"اين جوان بچه هاي نورس را به دور خود كشيده است، براي ترقي خودش مخصوصاً تو للي شيرازي كه شاملو مي‌داند چه طرز كار مي‌كند با همكارش پرويزي نمك نشناس و خيانت كار كه مشغول گاوبندي و ترقي است. چنان كه هدايت در كاغذهاي خود به نورايي نوشته است. مثل خانلري در فرنگستان، او هم در ايران چنانكه مي بينم مشغول گاوبندي است. همه و همه در هر مسلك و در هر راه مشغول دزدي و حقه بازي هستند(صادق چوبك مستثني است.)

اين جوانك خرده خرده به راه مي‌آيد، به دزدي و تقلب و ظاهرسازي كار مرا مي‌دزد وبه رخ مردم مي‌كشد، اما محتوي مجله‌اش گواه است كه چطور پا به پاي من مي‌آيد. حتي در مقاله بعد از انتشار "دو نامه"كلمه»‌(مثل آنها مثل كسي است) را كه من از قرآن آموخته‌ ام در مقاله‌اش به كار برده است. در كنگره» با احسان الله طبري و اسكندري و ديگران همدست شده، پيشواي كلا‌سيك جديد شد. تعجب است كه چرا جوان سنجش ندارد كه كلا‌سيك جديد چه ربطي با شكل شعر من دارد كه از آن فرسنگ‌ها تجاوز كرده است. اين يادداشت‌ها را در حال گرسنگي و بي‌لباسي و بي‌مسكني و بي‌همه چيزي است كه مي‌نويسم در حالي كه محروم از همه لذات مادي زندگي هستم و هيچ كس نمي‌داند چه جور...
او مي‌خواهد بگويد(عدم تساوي مصراع ها از قديم بوده، منتها با نظم) نمي‌داند من نظم ديگر بر طبق طرز كار عيني و توصيفي دارم. مي‌خواهد به رخ عوام بكشد كه بايد در شعر آزاد از تجربه هاي ملل ديگر استفاده كرد ولي عوام نمي‌دانند اشعار فرنگي از حيث وزن مربوط به اشعار موزون عروضي ما ندارند و تجربه‌C آنها به كار ما نمي‌خورد. در صورتيكه به درد كار امروز ما در اوزان شعري نخورد، معلومات اين جوانك به درد عتيقه شناسي مي‌خورد.
در حال پريشاني و دلسردي مثل شير دل مردي مثل علي(ع) در حق پرستي و قضاوت و شجاعت كه خانلري دشمن اوست، (مي‌باشم.)
اين جوان طراز آينده را نگاه نمي‌كند. مي‌بيند كه حالا‌ جوانها خوب يا بد، ناقص يا كامل پير و كارمن شده‌اند. او مثلا‌ً مكمل طرز كار من شده، بازگشت مي‌كند به قديم و شعراي اندلسي و موشحات آنها.
جوانهاي ساده‌لوح ديگر را (مثل نادرپور و توللي) به دور خودش مي‌كشد و هر كدام يكي از مدلهاي مرا (كه بين قديم و جديد است ورابط است نه قديم) سرمشق كار خود قرار داده، عنوان مي‌دهند كه به شعر من صورت كامل حسابي را داده‌اند، يعني بدور انداخته‌هاي مرا وسيله» پيشرفت كار دنيايي‌شان قرار مي‌دهند.
طرز كار را نمي‌بينند. نمي‌دانند براي چه وزن را شكسته‌ام. براي تفنن نبوده است. براي شباهت به طرز موزيك كلا‌م طبيعي بوده است. اصلا‌ً ديد و فلسفه» زندگي نيما را بايد ديد. هر روز مردم از شعر من مطلب تازه‌اي دريافت مي‌دارند و اين شارلا‌تانها و طرارها مشغول كار خودشان هستند. آينده همه را درك خواهد كرد. آينده كه قادر است حفريات كند و تاريخ را بشناسد. من يقين دارم خيلي براي او  آسانتر است كه از روي كارمن، قيمت مرا بفهمد.
شاعر اين نيست كه مردم خيال مي‌كنند، كسي كه مثل خانلري و ديگران اين همه دوندگي براي شهرت دارند. اينها طالب شهرتند، نه شاعر. شعر، يك جور زندگي است، زندگي خود را كسي اين همه ارزش ندارد كه نمايان كند.
در هر صورت آدم بودن، مرد بودن بهتر از شاعر بودن به اين معني است."
همانطوريكه ملا‌حظه مي‌كنيد، آنچه كه نيما در دفاع از شخصيت‌ خود و شعرش يادداشت كرده، جواب‌ها و سخن‌هايي از روي خلوص و باور خود به هجوم برنامه‌ريزي شده» همه جانبه دشمنانش مي‌باشد. نيما در آن زمان نه تريبوني در اختيار داشته كه سخنراني كند و از خود دفاع نمايد، نه مجله و پست و مقامي را صاحب بود كه در آن مقاله و دفاعيات خود را انعكاس دهد، وضعيت زندگي دروني و شغلي و در‌آمدي‌اش هم كه روشن است و بارها در اين يادداشت‌ها از بي‌پولي و كم داشتن و حتي گشنه بودن ناليده است. پس چه كند؟ تنها كاري كه از او ساخته بود پناه بردن به دل شب و نوشتن آنچه بود كه در درون خود داشت.
اگر اين كار را هم نمي‌كرد از فشاري كه جامعه و افرادش براي او فراهم كرده بودند دق مي‌كرد. پس نيما براي ايجاد روحيه مقاومت و به نتيجه رساندن رسالتي كه در تغيير سنت‌شكني در شعر فارسي به دوش گرفته بود، به اين دفترچه پناه مي‌برد و حرفهاي دلش را در آن يادداشت مي كرد و هميشه هم نگران بود كه اين يادداشت‌ها، آخر و عاقبتش چي ميشود و به دست چه كسي مي‌رسد. كما اينكه با ناباوري نوشته است:
"شايد بعد از مرگ من حتي اين اوراق هم بدست كسي نيفتد و يا نداند چه اسمي بگذارد به افكار متفرقه» من." در هرحال برگرديم بر سر موضوع برگزاري كنگره نويسندگان، نيما كه براي اولين بار از او دعوت به عمل آمده بود تا در يك مجمع رسمي شركت نموده و شعر بخواند، با شور و شوق و خوشحالي اين دعوت را پذيرفته و نامه زيبايي در جواب دعوت‌نامه خود به انجمن روابط فرهنگي ايران و اتحاد شوروي سابق ارسال داشته بود. در اين كنگره شركت كرد و آمد بر سر او آنچه را كه پيش‌بيني نمي‌كر د. ولي با تحمل و بردباري به خواندن زندگي نامه خود و اشعاري پرداخت كه يكي از آن اشعار، شعر معروف "آي آدمها"ي او بود.
جلا‌ل آل احمد در مقاله» پيرمرد چشم ما بود، وضعيت نيما را در شب شعر خواني‌اش اينگونه تعريف مي‌كند: "بار اول كه پيرمرد را د يدم در كنگره» نويسندگاني بود كه خانه» وكي در تهران علم كرده بود. تير ماه 1325. زبر و زرنگ مي‌آمد و مي‌رفت. ديگر شعرا كاري به او نداشتند. من هم كه شاعر نبودم و علا‌وه بر آن جوانكي بودم و توي جماعت بُر خورده بودم. شبي كه نوبت خواندن او بود- يادم است. برق خاموش شد(شايد هم قطع كردند.) و روي ميز خطابه شمعي نهادند و او در محيطي عهد بوقي "آي آدمها" يش را خواند.
سر بزرگ و طاسش برق مي‌زد و گودي چشم‌ها و دهان عميق شده بودو خودش ريزه‌تر مي‌نمود و تعجب مي‌كردي كه اين فرياد از كجاي او در مي‌آيد."
در آن زمان نيما يوشيج حدود پنجاه سال سن داشت و بسياري از اشعار خود به سبك جديد را انتشار داده بود و جلا‌ل آل احمد 23 سال داشت و در عنفوان جواني بود.
حبيب يغمايي يكي از اهالي سرشناس قلم كه مجله» يغما را منتشر مي‌كر د ودر آن كنگره حضور داشت، چگونگي حضور نيما در اين كنگره را چنين شرح داده است:
"نيما يوشيج را قامتي و قيافه‌اي و حتي نامي شاعرانه بود. تني لا‌غر، سري بزرگ، چهره‌اي بيضي، پيشاني بلند، مويي سفيد و آشفته و چشمي درخشنده داشت. كلا‌ه بر سر نمي‌گذاشت. لباس ساده مي‌پوشيد 0(قطعاً در آن كنگره همه با لباسهاي آنچناني و كروات و پاپيون آمده بودند.) ملا‌يم و آهسته حرف مي‌ زد، سر به زير افكنده و مودب و متواضع بود.
در حدود پانزده سال پيش مجمعي مجلل از شعرا تشكيل يافت و مقرر شد هر يك قطعه‌اي از خود بخوانند. يكي از شعراي معروف (منظور دكتر مهدي حميدي شيرازي است.) قصيده‌اي در نكوهش اشعار نيما ساخت و به طور خصوصي براي نيما خواند و اجازه خواست كه همان اشعار را در محفل عام بخواند و نيما از بلند نظري اجازه داد. وقتي در جايگاهي كه بلندگو بدان قرار داشت بر شد و اشعار را خواندن گرفت،همين كه به نام نيما رسيد، ملك اشعراي بهار كه رياست جلسه را داشت سخت منقلب شد و اجازه خواندن نداد. نيما به پاي خاست و استدعا كرد كه آن اشعار خوانده شود. رئيس جلسه به تعرض گفت در جلسه» عمومي چنين اشعار نبايد خوانده شود. گويا بعدها اين قصيده در جرايد به چاب رسيد."
آيا نبايد براين همه اخلا‌ق، ظرفيت و مرام و مردانگي نيما، آن مرد صميمي و صادق كوهستانهاي يوش‌آفرين گفت. از يك چنين مردي، يك چنين حركتي شايسته است، هم او است كه مي‌سرايد:
من از اين دو نان شهرستان نيم
زاده» پر درد كوهستانيم
واقعاً هم از يك زاده، آزادانديش، با ظرفيت كوهستاني جز اين شايسته نبود.
در هر حال نيما كه با شور و اشتياق به آن كنگره رفته بود، ناراحت و نگران بيرون آمد و در يادداشت‌هايش آورده: "اگر مي‌دانستم در رديف چگونه جانوراني من هم كانديد شعر خوانده شده‌ام، فرار كرده بودم."
نيما كه از اين واقعه سخت آزرده خاطر شده بود، دو كار انجام داد كه هر دو نشان از درايت و ظرفيت اوست. در مرحله او هيچ‌گونه عقب نشيني نكرد و تا پايان عمر كه حدود سيزده سال از آن كنگره به بعد زنده بود، فعال به سرودن و نوشتن پرداخت و در مرحله دوم، تمام وقايع روزانه وتعاملش با ديگران و جامعه را در يادداشت هاي روزانه‌اش صادقانه و بي‌ر يا نوشت كه اكنون گوياي حرفهاي دل و آنچه كه بر او گذاشته است، مي‌باشد.
نيما روي مسئله كنگره نويسندگان از هركسي توقع شد كه حرفي بزند و نيشي برساند ولي چند نفر از جمله خانلري و طبري در اين باره سنگ تمام گذاشتند به همين خاطر است كه او در اين باره چنين مي‌نگارد:
"خانلري به توسط همين احسان الله خاني (طبري) ورفقاي او اسباب كنف كردن مرا در كنگره نويسندگان كشيده بودند. آنهايي كه مي‌گويند به كار قيمت مي‌دهيم به كار يك فرد مخرب قيمت دادند و كار مرا غيرعاقلا‌نه و بچگانه وانمود كردند.
طبري مرا كوچك كرد براي اينكه بگويند چه كسي است و خود را بزرگ كند.اين گرفتاران شهوت، شكم و رياست كه به نام طلب حق دست و پا مي‌كردند، پس از 28 مرداد شناخته شدند.
زخمي كه طبري زد، هنوز بجاست، آنها نه تنها در سياست احمق بودند در رشته» زندگاني هنري احمق‌تر بودند. يكسر دروغ مي‌گفتند. عده» كشته‌ها خونشان به گردن آنهاست. روسا به روسيه و جاهاي ديگر رفتند و مشغول گذراندن و كيف و عشرت شده‌اند.
لطمه‌اي كه به من در آن وقت خورد، اسم مرا در ميان چندهزار اسم آوردند، نيماي مازندراني، زخمي است كه اثرش امروز هويدا مي‌شود.
بيان موثر من ولو براي خواص، امروز دارد لكه‌دار مي‌شود. از همان توطئه» خانلري با اين دستگاه كثيف و پر از جنايتكاران و شهوت‌طلبان مردم احمق مرا توده‌اي مي‌پنداشتند. احمق‌ها. پس چرا امروز من در روسيه نيستم؟ پس چرا امروز من گرسنه‌ام؟ براي اينكه زاد بومم را دوست داشته‌ام و دارم.
من گرسنه‌ام. من بي‌خانمان هستم، در تمام اين اراضي وسيع يك خانه» كوچك هم كه اختيار آن با من باشد، ندارم.
خانلري و صفا و نفيسي و هزاران كسان ديگر ماهي چند هزار تومان عايدي دارند و من حقوق يك پيشخدمت را دريافت مي‌كنم. كار من بيشتر اسباب تحقير مرا فراهم كرده است.
من مي‌دانستم كسي كه خدمت مي‌كند به وطنش و به اهل وطنش علا‌قمند است، شهيد مي‌شود. من هميشه راه خدمت را پيموده‌ام. اما همين طور عمر من مي‌گذرد كه براي ماهي سيصد تومان به تهران بروم و بيايم و وقت من اشغال بشود. نردبان شهرت ديگران بشوم..."
خود نيما در سخنراني كه در كنگره كرد در پايان همه» اين وقايع را پيش‌بيني كرده و گفته بود:
"من مخالف بسيار دارم، مي‌دانم. چون من به طور روزمره دريافته‌ام، مردم هم بايد روزمره دريابند. اين كيفيت تدريجي و نتيجه» كار است. مخصوصا بعضي از اشعار مخصوص‌~تر به خود من براي كساني كه حواس جمع در عالم شاعري ندارند مبهم است. اما انواع شعرهاي من زيادند. مي‌توانم بگويم من به رودخانه‌اي شبيه هستم كه از هر كجاي آن لا‌زم باشد بدون سر وصدا مي‌توان آب برداشت."
واقعاً هم نيما هم شخصيت فردي و اخلا‌قيش و هم شعر و روش و اسلوب پايه‌گذاري شده‌اش، همچون رودخانه‌اي از آب زلا‌ل و سرچشمه گرفته از كوههاي پر برف طبيعت دست نخورده با خلوص و پاكي روستايي مي‌باشد. آنهايي كه آمدند و خواستند از اين رودخانه با سرو صدا وگل‌آلود كردن آب، براي خود وجهه‌اي ايجاد كنند، ره به جايي نبردند ولي پيروان تشنه او كه بدون سرو صداا و بدون گل آلود كردن آب، هر چقدر هم از اين بستر روان و زلا‌ل برداشت كردند هم به وجود و توانايي خود افزودند و هم بر جاري بودن بيشتر آب اين رودخانه كمك نمودند. چون طبق قانون طبيعت هر چه از رود و چشمه آب برداشته شود مظهر آن بازتر شده و به ميزان آب در گذر افزوده مي‌شود.
همانطوريكه در اين بحث ملا‌حظه كرديد يكي از افرادي كه در كنگره نويسندگان ايران حضور داشت و از ياران و نزديكان بعدي نيما شد، جلا‌ل آل احمد بود. جلا‌ل آل احمد بعداً ازهمسايگان وا فراد درآمد كه با نيما و خانواده» او رفت و آمد فراواني داشت و چون خود اهل قلم و فر هنگ بود و يكي از افراد شاخص و سرشناس دوران پهلوي دوم شناخته مي‌شد، به بررسي ديدگاههاي نيما روي آل احمد و برعكس از روي يادداشت‌هاي روزانه» نيما مي‌پردازيم.
نيما و آل احمد در نزديكي هم زندگي مي‌كردند و آنقدر نزديك بودند كه در بسياري از مواقع همديگر را ملا‌قات مي نمودند. نيما در يادداشت‌هايش مي‌نويسد:
"امروز 13 بود (منظور سيزده بد نوروز است.) با آل احمد و زنش دكتر سيمين دانشور وخواهر زنش و آقاي او و عموي خانم دكتر سيمين رفتيم به صحرايي مرطوب، حال آل احمد از توپ بازي با بچه‌ها بهم خورد، قلبش گرفت." همچنين نيما در رابطه با مراسم شب احياء خانم سيمين و آل احمد آمدند، هيچ كس نبود جز من. گفت: چطور مردم شما را شناخته‌اند؟ آل احمد گفت: چهل سال هر بنايي كار كند، معماري مشهور مي‌شود (يعني بيشتر مردم از روي شهرت اقرار مي‌كنند.) از خواهرش شنيدم- اما من شنيده بودم براي رومالي بعضي پولها رفته است." جلا‌ل آل احمد كه چندين سفر به اروپا، روس و امريكا داشته است، هنگام خداحافظي به منزل نيما مي‌رود، او در اين باره اين گونه نوشته است:
"خانم آل احمد آمد. چون در منزلشان كساني بودند، بعداً من كه در خانه تنها بودم خود جلا‌ل آمد. مي روند به اروپا، خداحافظي كرد. حرف‌هايي زد اميدوارم زياد كار كنيد. هر كس چاپ ميكند بكند چندان در پي آن نباشيد كه چرا منفعت پولي كم است، اگر شما بي‌پول بوديد الا‌ن كسي بوديد. اگر حرف‌هايي زده‌ايم ما را ببخشيد. روبوس كرد و رفت، فردا ظهر با طياره مي‌روند."
از محتواي اين نوشته چندين چيز روشن مي‌شوديكي آنكه گويا نيمادلخوري داشت و به اين موضوع اشاره هم دارد كه:"آل احمد دو سه ماه است كه اصلا‌ً معاشرت نمي‌كنند." و قضيه بر مي‌گردد به صحبت‌هايي كه نيما در پشت سر جلا‌ل پيش حسن هنرمندي كرده و گفته كه آنها از كشورهاي خارجي پول گرفته‌اند و همين موضوع باعث شده كه نيما در يادداشت‌هايش آورده:
"امشب زن و بچه» من پيش جلا‌ل و خانم او رفته بودند (گويا نيما قهر بوده و نمي‌رفته) سيد گفت كه من به هنرمندي گفته‌ام آنها از خارجه پول گرفته‌اند.(منظور از سيد جلا‌ل است كه او خانوادگي سيد بودند و آيت الله طالقاني هم كه سيد بود پسر عموي آل احمد بود.) وخانم سيمين گفت (خوب پيرمرد بود حرفي زد...) در صورتي كه من به خصوصيات اشخاص كاري ندارم. عادت من اين است كه حرف كسي را پيش كسي نمي گويم و حرف همه را از خودشان پنهان مي‌دارم... به اين جهت آل احمد چند ماهي با من معاشرت نكرده و با يك مختصر چيزي كوهي سنگين را از دست داده است.
امروز هنرمندي اينجا آمد كه با من مصاحبه كند، زيادي در روزنامه اطلا‌عات راجع به شعر و اين چيزها مي‌نويسد. راجع به صحبت‌هاي خاله زنكي حرف به ميان آمد، صحبت آل احمد و گله‌گزاري او شد. آل احمد از من رنجيده است (او كه در كوچه در زمان نيروي سومي گفت: كسي چيزي نوشته و كسي بخرد و بخواند و به من برنخورد.) پسر بچه با پيرمرد اين طور صحبت كند و در صحبت خود به من و همه مردم "تو" بگويد. براي اين كه خود را بزرگ كند. اما به او برخورد كه شايد من گفته باشم كه به آنها امريكايي‌ها پول ميدهند و من حسادت مي‌برم." در اين رابطه بايد توضيح داد كه پس از تروري كه براي محمدرضا شاه پيش آمد كليه فعاليت‌هاي حزب توده غيرقانوني شد. در سال 1326 هم عده‌اي از سران حزب توده از جمله خليل ملكي و يارانش و جلا‌ل آل احمد از آن حزب انشعاب كردند. ملكي كه مردي سياسي و نظريه پرداز توانا بود پس از انشعاب، حزب "نيروي سوم" را تشكيل داد و ماهنامه‌اي تئوريك و مهم تحت عنوان "علم و زندگي" به راه انداخت كه مسئوليتش با او بود و سر دبير آن هم جلا‌ل آل احمد. منظور نيما از نيروي سومي اشاره به اين حزب چپي است.
گويا كدورت مابين نيما و جلا‌ل چند مدتي طول كشيده و نيما كه يكي از افراد نزديكش آل احمد بود از اين مسئله دلخور است و مي‌نويسد:
"حالت خودم - چنان مي‌ گذرانم كه مردي در يك مهمانخانه» غريب. آل احمد هم به سراغ من نمي‌آيد. چنان مي‌گذرانم مثل كسي كه به سرزميني آمد و دزد او را زد و نجات خواست و كسي به او كمك نكرد."
گويا مسئله نيما با آل احمد ادامه پيدا كرد تا اينكه نيما در تاريخ سوم تير ماه 1338 كه مصادف با عيد غدير بود و به احترام سيد بودن جلا‌ل به منزل او رفته و آشتي كرده است:
"عيد غدير - منزل آل احمد رفتم، مرا پيش پدرش برد. پدر آل احمد را ديدم كه مريض بود." ولي گويا اين آشتي باز هم دلخوري جلا‌ل را كم نكرده و ارتباط دو همسايه هنوز حسنه نيست، چون چند ماه بعد باز نيما در يادداشت‌هايش آورده:
گرفتار آب و آتش هستم. خيلي مشوش خواب مي‌كنم، ناراحت هستم. آل احمد و خانمش را هم هنوز نديدم كه به بازديد ما بيايند بنا به رسم معاشرت كه دارند، خيال مي‌كردم اگر در كوهستان بمانم تنها هستم، حالا‌ در تهران هم همانطور است (آن جمال آل احمد) با پُزي كه به خود مي‌گيرد و تازه اول كار را دارد ادامه مي‌دهد و..." در هر حال ارتباط نيما و آل احمد ادامه پيدا مي‌كند و با همه كش و قوس‌هاي پيش آمده، هر يك به ديگري احترام آميخته با انتقاد را در پيش مي‌گيرند. نيما در يادداشت‌هاي سال 1334 خود مي‌گويد:
"جلا‌ل آل احمد پيش من آمد، راجع به طرز ساختمان اشعار من چيزهايي پرسيد و يادداشت كرد، مقاله‌اي را كه راجع به افسانه» من در ايران ما نوشته است جامع و با جوهر و شراح است. اگر بعضي از اشتباهات عروضي دارد كسي نمي‌فهمد. براي اينكه او يك نفر عروضي نيست. همچنين در خصوص ته‌بندي مصراع ها اگر حرف با صدا يا بي‌صدا را (فعل) آخر مصراع قرار داده است يا خير. علتش اين است كه بعضي از حرف‌هاي مهم در او واريز كرده و چون يك دفعه شنيده است مخلوط كرده است و حساب نبايد درست باشد كه كارش شعر ساختن نيست. مع الوصف، در خصوص وزن و طرز كار من، هيچ كس تاكنون بهتر از او مرا شناخته است و جزئيات را به اين خوبي حساب نكرده است."
Bookmark and Share
 
 
© Salam Toronto 2009
© Salam Toronto 2009