|
سرزمين پدري ما ايران، در طول تاريخ، حوادث خوب و بد فراواني را پشت سر گذاشته است. از پيروزيهاي درخشان كوروش كبير، داريوش بزرگ، شاپور اول، يعقوب ليث، نادرشاه افشار تا مصيبتهاي حمله اسكندر مقدوني، اعراب، مغول، عثماني، روس و انگليس.
آثار تاريخي و مكتوب باقي مانده از اين دوران، گوياي واقعيت هاي اتفاق افتاده نبوده و اغلب مورخين از كارگزاران و عوامل دولت هاي حكومتگر بودند كه تاريخ را مطابق سليقه و خوش آيندي آنها مي نگاشتند. بنابراين معدود مورخ و كاتبي ميتوان يافت كه واقعيت هاي زمان خود را بيان كرده باشد.
ابوالفضل بيهقي يكي از مورخيني ميباشد كه با كار خود شگفتي آفريده است. وي در اثر معروف خود به نام «تاريخ بيهقي» با نثري دل انگيز، واقعيت هاي روزگار و دوراني را كه ميزيسته به رشته تحرير در آورده است. بيهقي در سال 583 هجري قمري در بيهق (سبزوار سابق) متولد شد. سالهاي اول زندگي را در بيهق به كسب علم سپري كرد و آنگاه به نيشابور آمد وادامه تحصيل داد. او كه ازهوش و استعداد ويژه اي برخوردار بود شيفته قلم و نويسندگي شد. در جواني از نيشابور به غزنين كه در آن سالها مركز حكومت غزنويان بود رفت و به كار ديواني گمارده شد. با لياقت و شايستگي كه از خود نشان داد به دستياري جواجه ابونصر مشكان، صاحب ديوان رسالت محمد غزنوي رسيد. مشكان كه از استعداد شگرف بيهقي مطلع بود او را بسيار دوست داشت و در آموزشش از هر گونه كوششي دريغ نكرد و اين سرمايه بزرگي شد براي بيهقي كه در آينده توانست از آن بهره ها جويد.
پس از درگذشت محمد غزنوي، در دوره كوتاه حكومت اميرمحمد پسر محمد دبيري ديوان رسالت با بيهقي بود و هنگامي كه مسعود غزنوي به سلطنت رسيد، بيهقي، تمام گذر لحظه هاي عمر را با وي بسر برد و تاريخ خود را كه روز شمار زندگي مسعود غزنوي است به نگارش در آورد.
هنگامي كه مشكان در سال 134 هجري قمري درگذشت، سلطان مسعود غزنوي، بوسهل زوزني را به جانشيني او برگزيد. در آن زمان بيهقي چهل و شش سال داشت و در شغل قبلي خود كه در حقيقت دستياري بوسهل بود ابقا شد ولي او از اين انتخاب خشنود نبود و تصميم به كنارگيري گرفت ولي سلطان مسعود با پشتيباني خود او را به ادامه كار تشويق نمود. پس از كشته شدن سلطان مسعود در سال 234 هجري قمري، بيهقي به خدمات خود در دوران حكومت فرزند مسعود يعني مودود ادامه داد تا آنكه حكومت غزنويان به عبدالرشيد پسر ديگر محمود غزنوي رسيد. در اين زمان بيهقي از چنان تجربه و شايستگي برخوردار بود كه ميبايست شغل صاحبديواني به وي سپرده شود. ولي چندي سپري نشده بود كه با سعايت و بدگويي غلامي فرومايه در نزد سلطان از كار بركنار گرديد و حتي منزلش هم مورد تجاوز و غارت قرار گرفت و خود به زندان افتاد. ولي زماني كه عبدالرشيد به دست طغرل در سال 444 هجري قمري كشته شد، اوضاع دگرگون گرديد و بيهقي از زندان رها شد و از آن پس ديگر از پذيرش شغل و مقام درباري امتناع نمود و بقيه عم را در گوشه تنهايي به تاليف كتاب ارزشمند خود مشغول شد. وي كه به دوران سن پيري رسيده و سرد و گرم زمان پر آشوب غزنويان را پشت سر گذاشته بود از سال 844 تا 154 به اين تاليف همت گماشت تا اينكه در سال 074 هجري قمري در هشتاد و پنج سالگي درگذشت.
تاريخ بيهقي
بيهقي مورخي صادق بود كه حقايق دوران خود را روايت كرده است. اهميت تاريخ بيهقي از دو جهت ميباشد. يكي ارزش تاريخ نگاري و ديگري هنر نويسندگي. نثر بيهقي نوعي نثر داستان پردازي است كه در خدمت تاريخ نگاري در آمده است.
تاريخ بيهقي يكي از شاهكارهاي ادبي، تاريخي باقي مانده در باغ پربار ادب فارسي است. اصل اين كتاب تاريخ آل سبكتكين نام داشته و سي جلد بوده كه اكنون فقط قسمتي از آن باقي مانده است. اين كتاب مستند به مدارك صحيح است و از موثقترين كتب تاريخي دوره غزنويان به شمار ميآيد. سبك نگارش بيهقي بسيار لطيف و نمونهاي عالي از انشاي سليس باقي مانده از ادبيات فارسي است. استاد بيهقي خود در اين باره نوشته است:
«اما غرض من آن است كه تاريخي پايدار بنويسم و بنايي بزرگ برافراشته گردانم چنان كه ذكر آن تا آخر روزگار باقي ماند.
وي به حق سلف استاد توس حكيم ابوالقاسم فردوسي بود، نيك ميدانست كه وي نيز بايد تاريخي بر جاي بگذاردكه از گذر زمان گزندي به آن نرسد. ولي متاسفانه بخش زيادي از اين اثر ارزشمند گم شده است.
محققين و پژوهشگراني كه در دنياي امروز به كار تاليف مشغول هستند و از روش تحقيق آگاهي دارند، به درستي ميدانند كه استاد بيهقي در تاريخ خود به روش علمي و با دسترسي به منابع اول تاريخي، به اين كار سترگ پرداخته است و از آنجا كه خود مردي ديوان سالار بود و بسياري از وقايع روزگار خود را به چشم ديده يا از روي اسناد معتبر خوانده، اخباري را به نگارش درآورده كه به صحت و درستي آن اعتماد كامل يافته است. بطوريكه تاريخ بيهقي را ميتوان آئينه تمامي نماي روزگار پرآشوب غزنويان دانست. آنچه كه از اين كتاب باقي مانده مربوط به دوران حكومت سلطان مسعود و بعد از آن است. نكته قابل توجه آن است كه استاد بيقهي تنها به ذكر اقدامات حكومت گران نپرداخته، بلكه هر پديده اي كه در زندگي مردم و جامعه آن روز اتفاق افتاده از ديد او پنهان نمانده است. تاريخ واقعي هم همين است. تاريخي اهميت دارد كه قهرمانان و نقش آفرينان آن عموم مردم عادي باشند و به تطور اجتماعي روزگار و جامعه بپردازد. تاريخ بيهقي اينگونه است.
در حقيقت تاريخ بيهقي در زمينه تاريخ نگاري، داستان پردازي، تفكر و انديشه، ادبيات و شيوه نگارش فارسي،نگاه خردمندانه به جهان هستي، اثري يگانه و منحصر به فرد است. اين كتاب نشان دهنده نگاه يك انساني فرزانه و انديشمند ايراني به روزگار و رخدادهاي آن است كه هم مايه پند واندرز و عبرت است و هم باعث افتخار و مباهات . تاريخ بيهقي شاهنامه منثور فارسي است كه از شايستگيها و ظرفيتهاي زبان و ادب فارسي حكايت دارد و هنگامي كه آن را ميخوانيم در وجودمان غرور ملي و فرزانگي نسلهاي ايراني را احساس ميكنيم.
داستان شورانگيز بردار كردن حسنك وزير
ما در طول تاريخ كشورمان، شاهد صحنه هايي از كشتن و بردار كردن بزرگاني هستيم كه اغلب آنان غم مردم ديار خود را داشتند و حاكمان از مردم بيخبر تاب تحمل آنها نداشتند و به خاك و خونشان كشاندند. حكايت كشتن قائم مقام وامير كبير از آن جمله است. يكي از جمله اين كشتن هاي ناجوانمردانه داستان شورانگيز بردار كردن حسنك وزير است كه با نثر عميق، هنرمندانه و بيان تكان دهنده استاد ابوالفضل بيهقي در تاريخ او آمده است. بيان اين رويداد نشان از فجايعي است كه به نام تعصبات ديني و مذهبي توسط سلاطين ضد مردمي و انسانيت، براي حفظ حكومت دنيوي ، با دنيايي از ريا و تزوير و وابستگي، بارها در تاريخ تكرار شده است و لي شاعر، نويسنده و اهل قلمي كه رسالت خود را بداند، به بازگويي آن نپرداخته است. اين بار مردي فرزانه و مورخي متعهد، آن را در طول تاريخ ايران، برايمان به ياگار گذشته است.
حسنك از اهالي نيشابوربود. از خانواده اي معتبر. در زمان حكومت سلطان محمود غزنوي وزير بود ولي دل در گرو عشق مردم داشت. در آن دوران كه فتنه و شر و افتراح و دروغ جز كارهاي دولتيان بود، حسنك نيز از حسادت حسودان و كينه ورزي بيمايگان در امان نبود. ولي چون سلطان محمود نسبت به حسنك آن هم به خاطر دوام حكومتش عنايتي داشت، دسايس فتنه گران را توجهي نميكرد. در آن روزگار كه غزنويان خود را دست نشانده و نوكر خلفاي بغدادي ميدانستند و به نام آنان خطبه ميخواندند، دسيسه گران و حسودان مستقيماً به خليفه گزارش مي نويسند كه حسنك قرمطي است و گرايش به شيعه گري دارد. خليفه نامه اي به محمود غزنوي مي نويسد و مي نگارد كه شنيده ايم وزير شما قرمطي است. محمود كه در هر گوشه و كناري جاسوس گمارده بود تا قرمطيان را بردار كند. كذب اين كلام را به خليفه اعلام مينمايدو مسئله بي هيچ اقدامي منتفي ميگردد. حتي خلعتي كه حسنك از خلفاي فاطمي مصر در سفر مكه دريافت كرده بود، نميتواند صحت اين ادعا را ثابت كند. ولي اين موضوع در پرونده سياسي حسنك باقي مي ماند. هنگامي كه محمود مرد و سرحكومت ميان دو پسرش مسعود و محمد نزاع در گرفت، حسنك طرف محمد را گرفت و حتي به پيام مسعود كه از او خواسته بود كه به وي به پيوندد، توجهي نكرد. چون حسنك اهل كلك و دو دوزه بازي كردن هاي سياسي نبود و دل و زبانش يكي بود و محمد را شايسته تر ميدانست. بنابراين به مسعود پيام داد كه : من با محمد بيعت كرده ام و به اين كار احترام ميگذارم. اگر تو سلطان شدي، تو مرا به اين جرم، بردارد كن.
از بدي روزگار و حيله افراد نابكار، مسعود پيروز ميشود ولي چون حكومت او برمبناي ريا و دروغ كاري بود به حسنك وزير ميگويد: تو گفتي اگر شاه بشوم، تورا به دار آويزم. اما من طالب اين كار نيستم ولي خليفه از بغداد پيك ارسال داشته كه حسنك قرمطي است و بايد او را بردار كرد تا موجب عبرت ديگران شود تا از خلفاي فاطمي مصر خلعت نپذيرند.
شايد در آن زمان خليفه اصلاً حسنك را فراموش كرده بود و پيك و پيغامي هم در كار نبود. ولي چون حسنك داراي پايگاه مردمي بود و اين مسئله هم اتهامي بيش نبود. مسعود حيله كرده بود تا او را به حساب خليفه بردار كند.
بيهقي درباره چگونگي نگارش اين پديده اجتماعي مينويسد: «فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حال بردار كردن اين مرد. امروز كه من اين قصه آغاز ميكنم (سال چهارصد و پنجاه) در فرخ روزگار سلطان معظم، از اين قوم كه من سخن خواهم راند يك دو تن زنده اند، در گوشه اي افتاده، و خواجه بوسهل زوزني چند سال است تاگذشته شده است و به پاسخ آن كه ازو ميرفت گرفتار. و ما را با آن كار نيست. هر چند كه مرا از وي بد آمده به هيچ حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وي ميببايد رفت و در تاريخي كه ميكنم سخني نرانم كه آن را تعصبي و تربدي كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند: «شرم باد اين پير را.» بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندر اين موافقت كنند و طعني نزنند. اين بوسهل مردمي امام زاده و محتشم و فاضل او اديب بود. اما شرارت و زعارتي در طبع وي موكد شده، و با آن شرارت، دلسوزي نداشت و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاكري خشم گرفتي و آن چاكر را لت زدي و فروگرفتي. اين مرد از كرانه بجستي و فرصتي جستي و تفريب كردي و الهي بزرگ بدين چاكر رسانيدي، ...»
به دستور بوسهل حسنك را دستگير ميكنند و به هرات مي آوردندو او را به علي رايض يكي از چاكران حكومت مي سپارند و انواع تحقيرها و ناراحتي ها بر او اعمال مي نمايند. بطوريكه همه زبان به اعتراض مي گشايند. از طرفي هم پيش سلطان مسعود آنقدر بد ميگويند تا او را راضي به كشتن حسنك كنند. آخر كار هم قضيه خليفه و پيك او و قرمطي بدن حسنك را درست مي نمايند. تا دست آويزي براي كار خلاف خودشان داشته باشند.
اول ترتيبي ميدهند كه همه مال و اموال حسنك را از او بگيرند. بنابراين اين گونه عمل ميكنند:
«پس از اين مجلس نير بوسهل البته فرو ناايستاد از كار. روز سهشنبه بيست و هفتم صفر، چون بار بگسست، امير خواجه را گفت:«به طارم بايد نشست، كه حسنك را آنجا خواهندآورد با قُضات و مُزكّيان، تا آنچه خريده آمده است جمله بهنامِ ما قباله نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن.» خواجه گفت:«چنين كنم.»و به طارم رفت. و جمله خواجهشماران و اعيان و صاحبِ ديوان رسالت و خواجه بوالقاسم و بوسهل زوزني و بوسهل حمدوي آنجا آمدند. و امير دانشمندِ نبيه و حاكم لشكر را، نصر خلف، آنجا فرستاد و قُضاتِ بلخ و اشراف و علما و فقها و مُعدِّلان و مُزَكّيان، كساني كه نامدار و فرا روي بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته...
و دو قبالهنبشته بودند، همه اسباب و ضياع حسنك را به جمله از جهت سلطان. و يكيك ضياع را نام بر وي خواندند. و وي اقرار كرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سيم كه معين كرده بودند بستد. و آن كسان گواهي نبشتند. و حاكم سجل كرد در مجلس و ديگر قضات نيز عَلَيالرّسمِ في اَمثالِها.
بدين ترتيب كليه اموال حسنك را از او گرفتند و او نگران تعرض به خانواده اش بود و از مسئولين با هر زبان گفتگويي بود، اين مطلب را درخواست ميكرد. ولي بوسهل زوزني فقط در فكر انتقام جويي از حسنك بود و به هيچ چيزي جز دار زدن او راضي نميشد و زمانيكه مسعود غزنوي قصد شكار و تفريح كرد، بوسهل دستور داد در مصلاي بلخ، امكانات دار را فراهم ساختند و كساني را فرستاد كه حسنك را با خود بياورند. چند پيك هم به صحنه آورده بودند كه آنها از بغداد آمده اند تا فرمان خليفه را درباره حسنك به اجرا درآورند. تمامي اين كارها تظاهر و صحنه سازي بود.
بهتر آن است كه صحنه بردار زدن حسنك را از قلم بيهقي بخوانيم:
« و حسنك را به پاي دار آوردند پيكان(پيكهاي خليفه) را ايستادانيده بودند كه:از بغداد آمدهاند. قرآنخوانان قرآن ميخواندند. حسنك را فرمودند كه:«جامه بيرون كش!» وي دست اندر زير كرد، و اِزاربند استوار كرد و پايچههاي اِزار را ببست، و جُبّه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد، و دستها در هم زده، تني چون سيم سفيد و رويي چون صدهزار نگار. و همه خلق به درد مي گريستند. خُودي، رويپوش آهني، آوردند، عمداً تنگ، چنانكه روي و سرش را نپوشيدي. و آواز دادند كه«سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود، كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه.» و حسنك را همچنان ميداشتند. و او لب ميجنبانيد و چيزي ميخواند تا خُودي فراختر آوردند.
و در اين ميان احمدجامهدار بيامد سوار، و روي به حسنك كرد و پيغامي گفت كه:«خداوند سلطان ميگويد:اين آرزوي تست كه خواسته بودي كه:چون پادشاه شوي ما را بر دار كن. ما بر تو رحمت خواستيم كرد، اما اميرالمؤمنين نبشته است كه تو قرمطي شدهاي و به فرمان او بر دار ميكنند.»
حسنك البته هيچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر كه آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را كه:بِدو! دم نزد و از ايشان نينديشيد. هركس گفتند:شرم نداريد، مرد را كه ميبكُشيد به دار، چنين كنيد و گوييد! و خواستند كه شوري بزرگ به پاي شود. سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود. و جلاّدش استوار ببست، و رسنها فرود آورد. وآواز دادند كه:سنگ دهيد. هيچكس دست به سنگ نميكرد، و همه زار زار ميگريستند خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه كرده.
اين است حسنك و روزگارش و گفتارش. او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند، و اين افسانهاي است بسيار با عبرت. احمق مردا كه دل در اين جهان بندد، كه نعمتي بدهد و زشت باز ستاند.
چون از اين فارغ شدند، بوسهل و قوم از پاي دار بازگشتند، و حسنك تنها ماند، چنانكه تنها آمده بود از شكم مادر. و آن روز كه حسنك را بر دار كردند، استادم، بونصر، روزه بِنَگشاد و سخت غمناك و انديشهمند بود چنانكه به هيچوقت او را چنان نديده بودم. ميگفت:چه اميد ماند؟ و خواجه احمدِ حسن هم بر اين حال بود، و به ديوان ننشست.
و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند، چنانكه پايهايش همه فروتراشيد و خشك شد، چنانكه اثري نماند. تا به دستوري فروگرفتند و دفن كردند، چنانكه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست.
و مادر حسنك زني بود سخت جگرآور. چنان شنيدم كه دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعي نكرد چنانكه زنان كنند؛ بلكه بگريست بهدرد، چنانكه حاضران از درد وي خون گريستند. پس گفت:بزرگا مردا كه اين پسرم بود! كه پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.و ماتم پسر سخت نيكو بداشت و هر خردمند كه اين بشنيد بپسنديد، و جاي آن بود.»
به اينگونه حسنك وزير و حسنكهاي تاريخ ايران، چون قهرمانان جاويد در دلها ماندند و سلاطين سفاك و دست نشانده دشمنان ايران زمين يعني سلاطين غزنوي كه فرمانبري و نوكري خلفاي بغداد را افتخار خود ميدانستند رفتند و اثري از آنها نماند. دشمني خليفه بغداد با حسنك از آن جهت بود كه او يك ايراني مستقل بود و سر اطاعت به خلفاي عباسي فرو نمي آورد و هنگامي بازگشت از سفر حج به ديدار خليفه در بغداد نرفت. عصبانيت سلطان مسعود از حسنك از اين رو بودكه وي مسعود را شايسته حكومت نميدانست و تا آخرين روز مرگش بر اين عقيده راصخ بود و هيچ گاه تقاضاي عفو نكرد. كينه توزي بوسهل زوزني با حسنك به ايت علت بود كه بوسهل را انسان وارسته و شايسته اي نميدانست و از حق مردم در برابر او دفاع ميكرد. اما آنچه كه چهره حسنك را در تاريخ پايدار نگاه داشته است، صراحت بيان عقيده و اعتقاد، آرامش و بي اعتنايي به مرگ، طرفداري از مردم در مقابل ظلم و ستم بي حد غزنويان و اعمال درست و خواهان استقلال ايران از ستم خلفاي بغداد بود. در تمامي تاريخ بيهقي نشاني كه حاكي از خواري و ناتواني حسنك يا اينكه وي براي رهايي خود دست آويزي يا شفيعي را نزد مسعود غزنوي فرستاده باشد موجود نيست.
روانش شاد و راهش پر رهرو باد.
|