Untitled 2
  Salam Toronto Publications
Salam Toronto Top Menu
  August 14/2009     
 
 
 
 
 
  Bookmark and Share

نيما يوشيج و يادداشتهاي روزانه او - قسمت هشتم

 
حسن گل‌محمدي- تهران

هنگامي كه نيما به زندان افتاد، جلا‌ل و سيمين در مسائلي كه پيش آمده بود نهايت كمك و همدلي را با عاليه خانم و حتي براي آزادي او به عمل آورده بودند كه در نوشته‌هاي نيما كاملا‌ً اين موضوع مشهود است.
دوستي و رفت و آمد و رفاقت مابين نيما و جلا‌ل تا پايان عمر نيما يوشيج ادامه داشت. بطوريكههنگام فوت نيما،آل احمد اولين كسي بود كه بر سر بالين او حاضر شد و او را رو به قبله خواباند و قرآن بر بالا‌ي سرش گذاشت. يكي از افرادي كه نيما در يادداشتهاي روزانه خود از او در بعضي جاها نام برده، احمد شاملو، شاعر بزرگ معاصر است. اگر چه نوشته‌هاي نيما درباره نامبرده زياد نيست ولي نگاه بدبينانه و منفي نيما به شاملو كم نمي‌باشد. شراگيم پسر نيما كه اين يادداشت‌ها را تنظيم و به چاپ رسانده است در اين باره ادعا مي كند كه بعضي از صفحات دفتر يادداشت‌هاي نيما كنده شده و اين كار را سيروس طالباز انجام داده و با خود برده، مخصوصاً جاهايي كه نيماعصباني بوده و به شاملو ناسزا گفته همه را كنده و برده، نامه تقي اراني يك مستند تاريخي است، باز اين هم كنده شده، سفرنامه» بارفروش هم همينطور، در هر حال آنچه كه نيما در يادداشت هاي باقي مانده فعلي درباره» شاملو گفته است همه بدبينانه نيست، نكات مثبت و منفي را با هم دارد به منظور حفظ بي‌طرفي و تحليل نوشته‌ها به شرح اين نوشته مي پردازم. چون شخصيت شاملو در شعر معاصر ما، قابل احترام و تثبيت شده است و قطعاً او يكي از چهره‌هاي مانگار شعر و ادب فارسي مي‌باشد.
شاملو در سال 1304 شمسي بدنيا آمده و حدود سي سال با نيمااختلا‌ف سن داشته و در روزگار جواني كه به پيش نيما مي‌رفته،‌نيما شاعري جاافتاده و در حدود پنجاه سالگي بوده،‌لذا سمت استادي بر شاملو را داشته است و خود شاملو نيز هميشه باديد استاد به او نگريسته، د ر هر حال مابين استاد و شاگرد و آن هم شاگرد كنجكاو و رده جو مانند شاملو ممكن است اختلا‌ف نظر و ديد وجود داشته باشد و اين هم طبيعي است. نيما در يادداشت هاي روزانه‌اش در رابطه با بچه‌هاي شعر نو مي‌نويسد:
"شعر نو جوان‌هاي بي‌سواد، عصيان بر شعر قديم است از يك جهت و از جهت ديگر شعر عوام‌الناس است و هيچ كدام به من مربوط نيست. گويا آراگون گفته است اگرشما با سر راه برويد ما نمي‌گذاريم كه روي پاهاي ما راه برويد. شاملو شعر فولكلوريك باز ساخته است، اين جوان هنوز اميدي دارد كه هنر آتيه‌اي بشود و او تنهايي... اني كارها را در چندين هزار سال پيش انجام دادند و بعد هنر به واسطه» ذوق متصل مرمت يافته و به اين درجه عالي رسيد و از هنر عوام سوا شد. "نيما دوست داشت شاملو استعداد و پشتكارش را در ادامه راه شعر نو كه او بنيان گذاشته بود بكار برد، نه در سرودن اشعار عاميانه به سبك گذشته. بنابراين اين گفته ها از روي نگرش وعلا‌قمندي استاد به شاگرد است.
ولي با توجه به حساسيت‌هاي نيما در طول زندگي، گاهي اوقات او به شاگردها و نزديكانش هم حرف‌هاي تند زده است، نيما در يادداشت‌هاي روزانه درباره شاملو به تندي نوشته است:
"شاملو كه من براي ذوق و فكر او اصلا‌ح شعرهاي او (حتي مصرع‌هايي را ساخته و در شعر او جا دادم)نامرد كسي بود كه به من هر دفعه تماس پيدا كرد براي اشغال وقت من و ضايع كردن وقت من بود. من از هيچ كس رضايت ندارم."
ولي در جايي ديگر نيما درباره» شناخت ديگران از خودش، اعلا‌م مي‌كند يكي از افراد كه هنر او راشناخته شاملو است:
من به قضاوت مردم در خصوص خودم تمسخر نمي‌كنم‌. اغلب راجع به صنعت شعر من (يعني هنر من) صحبت‌هاي ناقص ميكنند. اما راجع به خود من كسي حرف نميزند. مع الوصف نه كسي هنر مرا شناخته است و نه كسي فكر و معرفت هاي مرا. كساني كه هنر مرا به جا آورده‌اند(شناخته اند) فريدون رهنما، شاملو و ديگران (هستند.")
نيما در نامه‌اي كه در تاريخ 14‌ خرداد 1330 به احمد شاملو نوشته است، اين گونه درباره»‌او قضاوت ميكند: "عزيز من، اين چند كلمه را براي اين مي نويسم كه اين يك جلد افسانه از من در پيش شما يادگاري باشد. شما واردترين كسي بر كار من و روحيه»‌من هستيد و با جراتي كه التهاب و قدرت رويت لا‌زم دارد، وارديد. شما خوب دريافته‌ايد كه من از رنجهاي متناوبي كه به زندگي شخصي خود من چسبيده است چطور حرف نميزنم‌. بدون اينكه خود را با مردم اشتباه كرده خود را گم كرده باشم و در جهنم فراموشي خطرناكي بسوزم. فقط تفاوت بعضي آدمها با آدمهاي ديگر همين استيلا‌ي نهائي است. بهمان اندازه كه اشتباه مردم در مورد قضاوت در اشعار من به من كيف مي دهد، از آن كيف ميبرم. از قضاوت هيچكس در خصوص اشعار من نگران نباشيد. حرف كسي باري از دوشي برنمي‌Cدارد. من همين قدر بايد از عنايتي كه جوانان نسبت به كار من دارند، متشكر باشم. اگر اشتباه كرده يا نكرده‌اند قدر مسلم تر اشتباه اينكه شخص خود من در راه و رسم خود شك بياورم."
مي بينيد كه مضمون و مطالب نامه چقدر در كلا‌س بالا‌، استاد به شاگرد و از باور دو طرف به هم برخوردار است. چرا اينگونه است؟ براي اينكه شاملو علي رغم همه مسائل في مابين خود و نيما، روي نيما و شعر او تعصب و باور داشت.
بطور كلي درگيري و سوتفاهم نيما با شاگردان خود بويژه با احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث بيشتر جدلي بوده كه بر سر تكنيك هاي شعر و كم و كيف شناخت روش نيما بوجود آمده است. شاعراني كه به نيما پيوسته و طبق اسلوب او شعر نو را آغاز كردند، عاشق نيما بودند و اورا همچون استاد خود باور داشتند و در حق كار، زندگي و حساسيت‌هايش بطوري كه گاهگاهي به شاگردانش نيش ميزد و آزارشان ميداد كه بايد اين موضوع را از مقوله "جور استاد به زمهر پدر است " تلقي كرد. نكته جالب اين است كه اين پيروان و شاگردان اخلاق نيما را كاملاً مي‌شناختند و از كار او دلخور نمي‌شدند بطوريكه خود شاملو ضمن عشق و احترام خاصي كه به نيما داشت كمكهاي فراواني براي چاپ اشعار او به عمل مي‌آورد. در رابطه با ياداشت‌هايي كه نيما در ارتباط با شاملو نوشته بود، شاملو در مصاحبه»‌خود به مجتبي مسعودي كه در مجله»‌ آدينه چاپ شد اين طور گفته است: "عجبا، اين ها كه تهمت محض است. اتفاقاً من هر وقت پيش او (نيما) مي‌رفتم براي اين كه مزاحم وقتش نشوم چند دقيقه بيش تر نمي‌ماندم مگر بعضي وقت‌ها كه جز من كسان ديگري هم آن جا بودند يا خود او انجام كاري را ازمن مي‌خواست. (رسول) پرويزي را من به قصد آرام كردن نيما از اهانتي كه بهش كرده بود "قاطرچي" خواندم. پرويزي نوكر محبوب اسدالله عَلَم بود و پيش از آن كه سناتورش كنند به شغلهاي آب و نان داري مثل مديريت عامل شركت تلفن منصوب كرده بود."
نيما از ضربه‌اي كه ناتل خانلري و اطرافيانش به او زده بودند، بسيار آزرده خاطر بود و فكر ميكرد كه شايد بسياري از افراد درصدد همان كاري هستند كه خانلري با او كرده بود. بطوريكه وقتي شاملو، مجموعه شعر خود تحت عنوان قطعنامه را با مقدمه و نقدفريدون رهنما انتشار داد،‌نيما خيلي ناراحت شد و فكر ميكرد كه شاملو و رهنما ميخواهند جلوي او بايستند و به اصطلاح دكاني باز كنند. در حاليكه چنين چيزي مطرح نبود.
مهدي اخوان ثالث كه يكي از مريدان و عاشقان نيما بود هم در مصاحبه با مجله »آدينه اين طور گفته است: "اصلا‌ً به نيما نميشد نزديك شد كه حالا‌ ما به‌به چه‌چه مي‌گوئيم. نيما آنقدر ماجراها با ما داشت كه بيا و ببين. باهمين شاملو كه آن همه در رواج شعر نيما كوشيده و جنگيده بود، در عوض نيما بعضي وقت‌ها مي‌گفت: اين كيه؟ گاهي حرف ناجور مي‌زد و چندي بعد تعريف مي‌كرد ولي شاملو كارش را مي‌كرد."
در بررسي كه روي شعر شاملو مي‌شود كرد به اين واقعيت مي‌رسيم كه در ميان شاگردان نيما، شاملو بيشتر از همه به كاري كه نيما كرد دل سپرد و از او نو بودن، پويايي و جاري بودن را آموخت و در حقيقت آنچه را كه نيما بنيان گذاشته بود را تكميل كرد و به سرانجام رسانيد و نگراني‌هايي كه نيما از وضعيت شعر نو پس از خودش داشت برطرف نمود بطوريكه امروز شاملو نه تنها يكي از بزرگترين شعراي متعهد و صاحب سبك ما است بلكه يكي از افتخارات شعر و ادب فارسي محسوب مي‌گردد، در حقيقت راهي را كه نيما گشوده بود، شاملو آن را به ‌ شاهراهي بزرگ و ماندگار تبديل كرد.
علي رغم همه»‌ مسائلي كه مابين نيما و شاملو گذشته، شاملو با درايت وبا ظرفيت بالا‌يي با اين گونه مسائل برخورد كرد و درشتي‌هاي نيما را پاسخ مشابه‌اي نگفت. بطوريكه نه حرمتش به او كم مي‌شود و نه اينكه در رابطه‌اش با نيما تجديدنظر مي‌كند و هميشه در مجلا‌ت و نشرياتي كه منتشر مي‌كرد مدافع نيما و مكتب او بود. شاملو در جواب اين سوال كه چرا او و نيما در جهت رفع اين گونه سوءتفاهم‌ها، اقدامي نمي‌كنند، اين گونه جواب مي‌دهد:
"نه او حاضر بود با من بحث كند و حقيقتش، نه من رويم ميشد مشكلم را صاف و پوست كنده با او بگذارم وسط. من اخلا‌قاً نمي‌توانستم ناگهان به استاد بگويم كه بر هم زدن تساوي طولي مصرع‌ها پايان كار نيست و بررسي انتقادي شعر مانلي نشان مي‌دهد كه قابليت تئوري شما فقط در شعرهايي بروز مي‌كند كه مضمون و فضاهاي ثابتي داشته باشد.
به هر حال نيما بود كه شعر واقعي را به من شناساند. يعني او بود كه به من نشان داد شعر چيزي جز اباطيلي است كه به اسم شعر به ما قالب مي‌كردند و هنوز هم مي‌كنند. تنها جوابي كه از اين بابت مي‌توانم به شما بدهم همين است. من شعر را تو "ناقوس" شناختم. مثل كور مادرزادي كه پس از جراحي نوار چشم‌هايش را وا كنند و يكهو براي اولين بار زيباترين گلهاي عالم را ببيند. دهانم از حيرت واماند. رنگها و تجربه»‌ناگهاني تعادلا‌ت و حيرت‌ انگيزي خطوط... براي من اين جور بود. در واقع نوعي مكاشفه»‌ ناب. چيزي كه برايم بيشتر حالت يك رويا داشت. رويايي كه در عين حال رياضي و منطقي بود و جهان را تفسير مي‌كرد."
وقتي به جملا‌ت فوق عميقاً توجه مي‌كنيم مي‌بينيم كه نيما در چشم شاملو يك پيامبري بود كه او چشم بسته پيروش بود، لذا اين اختلا‌ف سليقه‌ها و حتي تندي‌هاي نيما از ديد شاملو اصلا‌ً مطرح نيست. به نظر اينجانب شاملو فضاي بازي را كه نيما ايجاد كرده بود باز هم براي نفس كشيدن از قيد و بندهاي زياد گذشته، كافي نمي‌دانست و او به دنبال راهي بود كه كل موانع را از روي آنچه كه باعث زنداني شدن واژه‌ها مي‌شد بردارد كما اينكه با قريحه و پشتكاري كه بعداً از خود نشان داد، به آن آزادي كه مي‌خواست رسيد و آن هم چيزي نبود جز شعر سپيد كه در حقيقت از دل شعر نيما با پرورش و ممارست‌هاي رنجبرانه»‌ شاملو بيرون آمد.
در اين روند رشد و تكوين ذهني بوجود آمده در شاگردان و نزديكان نيما، مهدي اخوان ثالث، بيشتر حركت شعر نيمايي را دنبال مي‌كند. او كه به ادب كلاسيك و عروض شعري و همچنين ماهيت وزن نيمايي در شعر تسلط كامل دارد، در به اجرا در آوردن و استفاده از تئوري‌هاي استاد خود مقيدتر است.
اخوان با توجه به اطلاعات و تسلط بر تئوريهاي شعري و با تدوين و تاليف كتابهايي همچون عطا و لقاي نيمايوشيج، بدعت و بدايع نيما يوشيج، و نامه‌ها، اظهارنظرها و مصاحبه‌هايي نظير صداي حيرت بيدار، سعي در تشريح و توضيح روشهاف الگوها و تئوريهاي سبك شعر نيمايي نمود و بسياري از سوالات و تناقض‌ها را جواب داد. اخوان در مقاله»‌ نيما مردي بود مردستان در رابطه با وزن شعر نيمايي و كاري كه او كرد اين گونه نوشته است: "اين ابتكار نيما يوشيج نه تنها مخرب بنيان كار قدما و برهمزن اساس عروض و قافيه نيست، بلكه گسترش منطقي شيوه آنان، همراه با احتراز از قيد و بندهاي مخل و دست و پايبند و بهره گرفتن از عروق و اعصاب سالم آنهاست. اين كار او گسترش وزنها و چند چندان كردن آنهاست و درين برهه زمان اين حركت و هنجار تاريخي، حركتي رهابخش و هنجاري آينده‌ساز و برومند است. اين يكي از خدمات نيما به عالم شعر و ادب فارسي است و حق است كه به سبب اين خدمت بزرگ تاريخي كه به ادبيات فارسي و اين شان و فن از فنون فرهنگي ملي ما كرده است، همه»‌ آنان كه در اين راه قدم بر مي‌دارند جداً از او سپاسگزار باشند. تاريخ فرهنگ و ادبيات ما اين خدمت خلا‌قه و راهگشاي نيما را با خطوطي زرين در طومار خود ثبت خواهد كرد."
در كتاب يادداشت‌هاي روزانه، نيما مطالب و مباحث خاصي را از اخوان ذكر نكرده است ولي درچند مورد از ارتباط خوب و همكاري‌هاي تكنيكي كه با هم در رابطه با شعر و وزن شعر داشتند، مطالب كوتاهي نوشته كه مهمترين آن به شرح زير است:
"امروز اخوان (اميد) پيش من آمد. مجله‌هاي خود را آورد (در راه هنر) اسم دارد، از من حمايت كرده است. من راجع به موشحات اندلسي به او چيزهايي گفتم و اسامي كتابهايي را (مثل المطرف و ادناء عرب) به او دادم. از روي كتابها يادداشت‌هايي كرد. ضمنا ًبه او گفتم منوچهري شايد به تقليدي راه آزادي در شعر گويي از روي شعرهاي اندلسي بوده است. به او گفتم اين قبيل شعرهاي آزاد اندلسي مفيد بوده است و يادداشت‌هايي كرد و رفت. من حتي نهار نداشتم كه به او بدهم. در همين روز من هم گرفتار آشپزخانه و بچه‌داري بودم و هم گرفتار مهندس شهرداري كه آمده بود، يك خانه»‌مختصر ساختم و بالاخره به زنم بخشيدم در سر ديوار آن هنوز مرافعه است و مي‌خواهند در خانه را مسدود كنند. 4 تير ماه 1334"
اخوان كه رهرو راستين نيما است، اسلوب و اصول اصلي شعر نيما كه هميشه خود نيما نگران عدم درك آن توسط پيروانش بود را به خوبي درك كرده و آن را استادانه به كار گرفته است. در شعر او فضاسازيهاي تصويرها و شخصيت‌ها چنان زنده‌اند كه ذهن خواننده را بيشتر از خود شاعر به سمت خود مي‌كشند و اين تسلط و شگرد اخوان است كه قالب نيماييي را كامل و جامع مي‌نمايد.
البته شاملو درباره تاثير نيما بر روي اخوان نظري اين گونه دارد:
"اخوان شعر را از نيما نياموخت، بلكه عروض نيمايي را گرفت و زبان دري را در قالب آن ريخت. فرقش با نيما اين بود كه آثار بسيار موفق نيما كه به خلا‌ف نظر تو خيلي هم زياد است، در عين التزام به عروض خود، حاصل جستجوي شعر ناب هم هست در حالي كه اخوان با تسلط به نقاط قوت سبك خراساني موفق شد با عروض نيمايي در مكتب آن سامان تحولي پديد آورد."
اما اخوان در هر حال از نيما تاثير پذيرفت ولي زبان شعري او با زبان شعري نيما تفاوت زيادي دارد. ما اگر در درك شعر نيما مشكل طرز تعبيرات و تركيباتي از نوع فاخر آن مواجهيم و اين هر دو درك شعر آنها را براي مردم معمولي مشكل مي‌كند. در اين رابطه محمد حقوقي در مقدمه»‌گزيده» اشعار اخوان ثالث چنين مي‌نويسد:
"اما اخوان در حد تقليد صرف از زبان و خاصه بيان نيما نماند و بسيار زود دست اندازهاي وزني و زباني شعر نيما را در شعر خود هموار كرد و با پيوند زبان و ادب ديروز خراسان و زبان رايج امروز ايران كه اوج تلفيق آن را در شعرهاي پيوندها و باغ، مرد و مركب مي‌توان ديد، بر زبان خود مهر اميد زد. تلفيقي كه نتيجه»‌ همنشيني عاميانه‌ترين و امروزي‌ترين، ادبيترين و ديروزي‌ترين لغات و تركيبات و مصطلحات زبان فارسي همراه با كلمات تازي است."
در هر حال اخوان كه استاد عروض سنتي و تواناي سرودن شعر به سبك خراساني است در كتابهاي عطار لقاي نيما و بدعت و بدايع نيما يوشيج به مقدار زيادي به تشريح وزن شعر نيمايي پرداخته و براي بيان سوژه‌هاي شعر در زمان حاضر، عروض نو و نيمايي را بر عروض كهن و سنتي ترجيح مي‌دهد، و آنقدر در كاري كه نيما كرده است مصر و مطمئن است كه مي‌نويسد:
"با اطمينان قاطع و يقين مي‌گويم (و مي‌آيمش از عهده برون با هزار و يك دليل شاهد و گواه) كه شعر نو راستين در زبان فارسي از وقتي پيدا شد كه نيما يوشيج به سرودن شعر آغاز كرد و به فكر تغيير و تحول افتاد و فكرش را هم عملي كرد."

حال برگرديم به يادداشت‌هاي روزانه نيما و بيان رابطه و اظهارنظرهاي نيما در اين كتاب در رابطه با صادق هدايت. نيما ارتباط نزديك ودوستان و در عين حال، احترام و نزاكت خاص با هدايت داشت. اما او را در يك نكته هميشه زجر مي‌داد و آن هم سخنرانيي بود كه دكتر خانلري در كنگره نويسندگان در رابطه با نقش هدايت، جمال‌زاده، بزرگ علوي، جلال آل احمد، محمد حجازي، محمود اعتمادزاده (به آذين)، صادق چوبك و سعيد نفيسي در نثر فارسي معاصر ايراد كرد. چون نيما توقع داشت و اين توقع هم برحق بوده، همانطوريكه صادق هدايت و ديگران در نوآوري وايجاد و خلق ‌آثار جديد در نثر فارسي با اسلوب و روش مدرن نقش داشته‌اند، نيما نيز اين نقش را در سنت‌شكني در شعر معاصر داشت. ولي كلامي از اين نقش و تاثير مهم نيما در شعر معاصر فارسي گفته نشد ولي در رابطه با نقش نويسندگان جديد در نثر معاصر بسيار ومفصل شرح و تفسير داده شد واين كار موجب دلخوري و آزردگي نيما گرديد. خانلري در خطابه و سخنراني مفصل در كنگره نويسندگان اعلام داشت: "در نوشتن داستان‌هاي كوتاه بزرگ‌ترين استاد ادبيات معاصر ايران صادق هدايت است. وسعت و تنوع آثار هدايت در ادبيات اخير ما نظير ندارد. شاهكارهاي او را در داستان كوتاه بايد جستجو كرد. هدايت در آثار وسيع خود، زبان شيرين فارسي را وسعت و فنا و تنوعي بخشيده است كه هرگز نظير نداشته است. آثار هدايت معدن اصطلاحات و كنايات و امثال و استعارات زنده و زيبايي است كه از زبان اكثريت ملت گرفته شده و در ادبيات قديم نبوده است. شيوه»‌ بيان هدايت به يافتن تعبيرهاي دقيق و اوصاف زيباي مبتكرانه ممتاز است. هيچ وصفي در آثار او سرسري و متعارفي نيست. اشخاص در داستانهاي او هميشه طبيعي و با اصطلا‌حات و الفاظ و تعبيرات خاص طبقه خود گفتگو مي‌كنند. (او اين روش را) چنان پرورانده و پرداخته كه گروهي كثير ‌‌پيرو يافته و اين شيوه امروز در ادبيات معاصر فارسي مد شده است و..." اگر خوب به گفته‌هاي خانلري در اين خطابه درباره»‌نقش هدايت در نثر معاصر فارسي توجه كنيم، در حاليكه اين گفته‌ها همه در جاي خود قبول است و هنوز هم هدايت در اوج ارزيابي ادبيات معاصر ما قرار دارد و كسي را ياراي مقايسه با او نيست، اما اگر از حق نگذريم، درست همين نقش را هم نيما در شعر معاصر داشت و كارهايي را كه نيما در روي شعر معاصر انجام داده بود، اگردرحد تاثير هدايت در نثر معاصر نبود، لا‌اقل كمتر از آن هم نبود، گذشته از آن اكنون كه چندين سال از اين مسائل گذشته است اگر منصفانه بخواهيم قضاوت كنيم و ببينيم كه اين سنت‌شكني‌ها يعني سنت شكني هدايت در نثر معاصر و سنت‌شكني نيما در شعر معاصر كدام تاثيرش در ادامه»‌ كار آنها در بين نويسندگان و شعراي بعدي بيشتر بوده است بايد به نيما امتياز بدهيم. چون بعد از هدايت اگر چه نويسندگان بزرگي در نثر معاصر همچون صادق چوبك، بزرگ علوي، جلال آل احمد، دكتر سيمين دانشور، هوشنگ گلشيري، دكتر رضا براهني و بعضي ديگر بوجود آمدند و آثار ارزشمند و خوبي كه تاثير هدايت در بسياري از آنها مشهود است از خود به جا گذاشتند ولي تاثيري كه كار نيما در شعر معاصر گذاشت و گروه عظيمي از شعرا را به سبك خود جذب كرد. بيش از تاثير هدايت بر نثر معاصر بود. نكته ديگري كه قابل ذكر است اين است كه اگر چه هدايت پيرواني پيدا كرد و نثر معاصر فارسي را از وضعيت اسفبار روش نگارش گذشته نجات داد ولي پيروان او نتوانستند آنطوريكه پيروان نيما در پي‌گيري رسالت او موفق شدند، موفق شوند اين گفته نظر شخصي من است و دليل آن هم اين است كه بعد از هدايت ديگر كتابي كه بتواند با بوف كور، زنده بگور، سگ ولگرد، علويه خانم، سه قطره خون و...برابري كند، بوجود نيامد ولي بعد از نيما شاعراني بوجود آمدند همچون احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث، منوچهر آتشي، فريدون مشيري، شفيعي كدكني، نصرت رحماني، حميد مصدق، يدالله رويايي، نادر نادرپور، م.آزاد، منوچهر شيباني، رضا براهني، سيد علي صالحي، شمس لنگرودي، محمدرضا احمدي، فروغ فرخزاد، علي باباچاهي و افراد بسيار ديگري كه شعر نيما را نه تنها به رشد و تكامل بيشتر مي‌رسانند بلكه خود بر گرفته از حركت نيما، شعر نو و معاصرپارسي را بيش از خود نيما به ثبوت و قبول در جامعه و باورها نشاندند و بدون اغراق بايد گفت شاگردان و پيروان نيما، همچون شاملو و اخوان و آتشي و بويژه شعر شاملو از جهان‌بيني، پختگي و وارستگي بالايي برخوردار است كه حتي به شعرهاي نيما نيز برتري دارد. بطوريكه شعر سپيد، پشتوانه‌اي چنان قوي و پذيرفتني در ميان شعرا پيدا كرده كه امروز ميراث شاملو پراهميت‌تر از ميراث نيما به نظر مي‌رسد. و اين كاري اس كه به نظر من در نسلهاي نويسنده بعد از هدايت اتفاق نيفتاده است. براي تاكيد بيشتر بر اين نكته‌اي كه ذكر شد، اظهار نظر يحيي آرين مولف كتاب ارزشمند از نيما تا روزگار ما¸ در رابطه با كار هدايت را در اينجا مي‌آورم. "هنر اصلي هدايت داستان نويسي است و نوشتن داستان‌هاي كوتاه، به مفهوم واقعي و مبتني بر اصول صحيح، در ادبيات ايران، بعد از جمال زاده، به وسيله»‌ هدايت معمول شده و بي‌شك بايد او را استاد مسلم وبنيانگذار اين رشته در ادبيات معاصر ايران دانست. او تا بود در اين فن بي‌رقيب و يكتا ماند و امروز هم پس از مرگش، اگر چه در ادبيات معاصر فارسي شيوه»‌هدايت را مي‌توان رايج‌ ترين شيوه‌ها شمرد، اما هنوز كسي را نشان نمي‌توان داد كه مقام او را احراز كرده باشد. هيچ يك از نوول نويس‌هايي كه سبك هدايت را پيروي مي‌كنند، از لحاظ استحكام فني و عمق انديشه به پاي او نرسيده‌اند." برگرديم به يادداشت‌هاي روزانه نيما و اظهارنظرهاي او در رابطه با صادق هدايت. نيما در رابطه با هدايت و چگونگي مرگ او اين گونه مي‌نويسد: "هدايت را مداحان هدايت كشتند (براي من گفته بود) هدايت را دستجات راست و چپ كشتند و براي من تقريباً اين را هم گفته بود. خودش دم نزد و من هم دم نزدم. براي اينكه هدايت افكار ملتش را دوست داشت. و هيچ كس نمي‌داند. هدايت را دوستانش دق مرگ كردند. او در سرگشتگي از اوضاع ضعيف شد و دست از زندگي كشيد. هدايت مرد و من به سكوت و مرض سكوت مبتلا شدم. هدايت درصدر نويسندگان ايران امروز ماست. زيرا هدايت انساني غير از انسانهاي امروز ما بود. هدايت هم ‌(در زندگي) رنج مي‌برد. حتي رفقاي نزديك به او هم از اين رنج او خبر نداشتند. به من متصل تكرار مي‌كرد: هر انساني در زندگي‌اش تنها است و معني حرف اين نيست كه هيچ چيز (چون ارتباط وجود دارد) تنها نيست و انسان محصول انسان‌ها است . معني حرف يك چيز ديگرا است." همان مشكلي كه نيما در رفتارهاي اجتماعي ديگران به خود داشت، براي هدايت هم اتفاق افتاده بود. يك عده‌اي براي مطرح كردن خود نشان دور هدايت را هم گرفته بودند. يكي از افرادي كه سعي داشت به هدايت خيلي نزديك شود دكتر خانلري بود. خانلري دانشجو بود كه با صادق هدايت و مجتبي مينوي و مسعور فرزاد ملاقات كرد. كوشش او براي نزديكي به اين جمع كه عليه سيستم آن موقع ساز ديگري مي‌زدند، بيشتر به خاطر اين بود كه در آن زمان صادق هدايت محور و شمع محفل اهل قلمي بود كه طرحي نو در افكنده بودند و با حكومت ديكتاتوري پهلوي‌ها سر سازگاري نداشتند، خانلري ضمن آنكه با سيستم دولتي هماهنگ بود براي آنكه از وجهه»‌‌اين مكتب نو و روشنفكري اهل قلم آن موقع استفاده كند، خود را به اين جمع نزديك مي‌كرد. بطوريكه حتي شعر "عقاب" كه يكي از ماندگارترين اشعار ادبيات معاصر است را به صادق هدايت تقدم نمود. ميعادگاه روشنفكري آن روز "كافه»‌فردوسي" در خيابان اسلا‌مبول تهران بود كه اهل قلم و كتاب و شعر دور هدايت جمع مي‌شدند و به او حسن احترام و ستايش خاصي داشتند. خانلري هم جزو اين جمع بود. در رقابت‌هاي روشنفكري آن زمان، قديمي‌ها و سنتي‌ها از قبيل ملك الشعرا بهار، رشيد ياسي و سعيد نفيسي وتعداد ديگري از ادبا و اهل قلم معتبر آن روزگار كه تعدادشان به هفت نفر مي‌رسيد، دور هم جمع مي‌شدند و محفلي داشتند كه به آنها ياران "سبعه" مي‌گفتند. در مقابل اينها چند نفر جوانتر كه مخالف كهنه پرستي در ادبيات آن روز بودند و اغلب با ادبيات مدرن و جديد آشنايي داشتند،جمعي درست كرده بودند كه به آنان دوستان "ربعه" مي‌ناميدند و اعضاي اصلي آنها صادق هدايت، بزرگ علوي، مسعود فرزاد و مجتبي مينوي بودند. پاتوق آنها در كافه فردوسي يا كافه رزنو لا‌لهزار نو بود. بعدها بر تعداد اين افراد افزوده شد و كساني همچون حسن قائميان، خانلري، گنابادي، شهيد نورايي، عبدالحسين نوشين، پرتو شيرازي و غلا‌محسين مين باشيان نيز به اين جمع پيوستند. ادامه دارد. ‌ ووو در حق
Bookmark and Share
 
 
© Salam Toronto 2009
© Salam Toronto 2009