| پشت جلد كتاب يادداشت هاي روزانه نيما يوشيج |
|
حسن گل محمدي
همانگونه كه هفته گذشته در قسمت اول اين گزارش گفتيم، به تازگي مجموعه اي از نوشته هاي نيما به نام "يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج" از روي دست نوشته هاي روزانه او به ابتكار شراگيم يوشيج پسر نيما توسط انتشارات مرواريد چاپ و منتشر شده است.
قسمت دوم
سرتاسر كتاب يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج پر از گفته ها و نكته هاي تاريخي، ادبي و اجتماعي معاصر است كه بي پرده و با صراحت به روي كاغذ آمده است. به چند نكته در اين باره توجه نمائيد.
ستايش مردم:
«وحشتناك تر از اين چيزي نيست كه مردم تو را ستايش و تعريف كنند با چيزي كه در تو نيست. زيرا اين كوري و حمق و بي اطلاعي مردم را به چشم تو ميكنند نه ستايش و تعريف آن ها را و تو را حقيقتاً پكر و دلسرد ميكنند، از مردم نمي رنجي زيرا ظاهر اين تعريف و ستايش محبت است اما رقت ميكني به حال آنها و رقت زياد تو پكري مي آورد.»
سازمان ملل :
«اين سازمان اساسش به روي اين است كه وضع استعمار را طوري ديگر پيشرفت بدهد. با حكومت و خواسته هاي كارگري به انواع دسايس باز حكومت دنيا به دست سرمايه داران بيفتد. در آن موقع البته امريكا پاي خود را كنار ميكشد (يعني دسيسه تازه استعمار عوض ميشود) و همان دسيسه سابق رو ي كار مي آيد. آن چه به ملل مستعمره داده اند پس ميگيرند و بازار خودشان را رواج ميدهند.»
چقدر جالب است كه نيما در پنجاه سال جلوتر وضعيت امروز را بيان كرده است. واقعاً آن همه زحمت و مشقتي كه ملتها در جهت خروج از يوغ استعمارگران گذشته نظير انگليس و فرانسه كشيدند، چه شد؟ حاصلش يك مشت حكومتهاي به ظاهر مستقل و در باطن وابسته به قدرتهاي جديد است.
آزادي:
«انسان زندگي ميكند. زندگي اش را دوست دارد و براي زندگي آزادي لازم است براي آزادي مبارزه لازم است. بنابراين جوان با فكر بايد حامي افكار آزاديخواهانه باشد. آزادي خود و ديگران را دوست بدارد. تو كه اسير نفس خود هستي نميتواني از اين افراد باشي.»
هنر عالي:
«هنر اگر بتواند چند لحظه ما را از منجلاب پر كشمكش به نام زندگي رهايي بخشد و جدا كند و ما را به سوي عالمي بهتر ببرد و در پرده هستي اين صحنه كثيف و پر مدعا معايب ، خودخواهي ها و طمع ها و تجاوزها را قابل رويت بسازد و ... هم از اين نظر است كه هنر يك تاريخ جاندار و بهتر از تاريخ است و كشش انسان را در نتيجه تلاش خود به سوي آزادي ميرساند. بنابراين هنر برا ي تحكيم و تاسيس انسانيت براي تعليم براي ترويج و تصفيه و تزكيه روح انسان و روح جامعه بايد بكار برود. آثار هنري بايد انسان را با زندگي واقعي آشنا بدارد و درك صحيح زندگي عالي انسان عالي را رواج بدهد.»
خانلري و ساير معاصرين من :
«خانلري وزن (شعر) را نمي شناسد. مثل توللي نميداند چه ميكند. اصالت طرز كار را از دست ميدهند . شيباني و شاملو و ديگران اصالت وزن را مي اندازند، زيرا كار هيچ كدام از اين اشخاص در قالب اصلي يعني سازگار با معني نيست.»
مردانگي :
«من در ميان قبايلي زندگي كردم كه كلمات مرد و مردانگي در گوشم بود . بعد در شهري زندگي كردم كه رفقاي من نه مرد بودند و نه مردانگي داشتند.»
شعر:
«انسان زندگي معنوي دارد. شعر در اين زندگي است و شعر يك زندگي معنوي است. اما اصولاً نيرويي است كه در اشيا به تشبيه و تمثيل پرداخته ويا تلطيف ميكند يا ظرافتهايي بكار ميبرد. شعر در واقع اين ديد معنوي است كه به كمك قوت دادن به افكار ما مي آيد و با آن افكار به ما بهتر تجلي ميكند.»
سبك قديم و سبك جديد (در شعر:)
«عقيده من اين است كه شعر بايد هر صنفش در اهلش اثر كند و دلچسب باشد چه قديم و چه جديد،اما بعضي مفاهيم امروز را نميشود در سبك و قالب الفاظ قدما تعبير كرد وبايد متوسل به سبك نگارش ديگر شد و در ضمن با طرز كار ديگر. بعضي مفاهيم را در همان سبك و قالب قدما ميتوان بيان كرد. بعضي مفاهيم را ميتوان في مابين دو سبك قرارداد . من در هركدام از اين آزمايشها نمونه هايي دارم.»
پس نيما تعصب ندارد كه حتماً بايد شعر را به سبك جديد سرود، او ميگويد اين مضمون شعر است كه قالب را پيدا ميكند. بايد مضمون شعر جديد و دلچسب باشد و در قالبي كه تاثير گذار در خواننده باشد ريخته شود و اين هنر شاعر است كه آن قالب را پيدا كند، چه جديد ، چه قديمي و سنتي.
تكليف شاگردان من :
«(1) اول فهم اساسي نظريه من است به آن اندازه كه آشكار كرده ام و بايد هم آن را بنويسم.
(2) چشم باز كردن به تقلبها و طراريهاي آدم هاي شياد كه خود را (هنوز غوره نشده) وارد معركه كرده اند.
(3) كاركردن منظم و از روي حال و غير تصنعي.»
واقعاً پس از آنكه نيما سبك شعري خود را بيان كرد،چقدر افرادي بي مايه و متقلب كه توان سرودن شعر سنتي و كلاسيك را نداشتند وارد معركه شدند و او را اذيت كردند. خود نيما در يادداشتهايش از دست اين گونه افراد ناله ميكند و دوري ميجويد.
زن : «به هر اندازه كه زني در مقابل مردي خجول باشد، آماده تر براي اين است كه مرد بر او غلبه كند. من اينطور فهميده ام.»
سواري بر مردم :
«از روي اين فكر پيدا ميشود كه مردم را ميشناسند و فقط ضعف آنها را گرفته اند و بر آنها تسلط پيدا ميكنند و از آنها بهره ور ميشوند.»
از قديم هم گفته اند: خلايق هر چه لايق.
حالت خودم:
«چنان (زندگي را ) ميگذرانم كه مردي در يك مهمانخانه غريب. آل احمد هم به سراغ من نمي آيد. چنان ميگذرانم مثل كسي كه به سرزميني آمد و دزد او را زد و نجات خواست و كسي به او كمك نكرد.
كار خودم را در خانه خودم انجام ميدهم. به هيچ كسي دست تمنا دراز نميكنم. از خواري و ذلت خود به كسي حرف نميزنم و همه جا خجالت كشيده ام مگر در برابر نامرد.»
آبگوشت پختن من:
«امروز به عهده گرفتم و خودم بدون زحمت زنم آبگوشت تهيه كردم. آب و مقداري زردچوبه و لپه ريختم و خوب پخته شد، اما گوشت را فراموش كردم، وقت شام ديدم كه پسرم شراگيم ميگويد: بابا بنشين كه شامت را بياورم.»
فاتح حقيقي :
«فتح با كسي نيست كه ميدان را ميگيرد. فتح با كسي است كه حقانيت را بدست ميگيرد و فاتح حقيقي اوست .»
دولت و من :
«اگر دولت از من حمايت ميكرد، من چندين قرن براي ايران عزيز افتخار فرهنگي ايجاد ميكردم اما دولت مامورش را به در خانه من ميفرستد كه تو اسلحه داري، من هيچ فعاليت براي حزبي نداشته ام. اين تهمت ها دارد مرا ميكشد. من دارم دق ميكنم.»
من كيم؟
«من نردبان ترقي عده اي هستم. من استادم اما نه در جايي كه بوي پول مي آيد. من استادم در جايي كه ميشود با نام من سربلند شوند. من استادم در جايي كه نشود با كار من پول بدست بياروند. من استادم تا زماني كه گرسنه و سخت بمانم. من استادم براي اينكه آثاري بدست آنها بدهم كه چاپ كنند و با اسم من اسمي براي خودشان داشته باشند. من استادم براي مردن، من استادم كه نفهمند چه چيزي مرا خرد كرده است. من استادم كه ناجوانمردانه خانلري افكار مرا بدزد. من استادم كه گرسنه بميرم و با گرسنگي خدمت كنم....»
نيما و ديگران :
«بسيار جوانها به پي من آمدند، بسيار جوانها نام مرا خراب كردند. من بسيار بسيار از اين جوانها را ديدم كه به من گرويدند و بعد به من تف انداختند. توللي يكي از آنها بود. شاملو مي آيد از من توصيه براي فلان جوان بگيرد به نام رسول پرويزي و اين اهانت ديگر است. رسول پرويزي در خيابان به من رسيد و گفت سبيلت را دود ميدهم و من شخص ساده لوح اين را شوخي پنداشتم. شاملو كه من براي ذوق و فكر او، اصلاح شعرهاي او حتي مصراع هايي را ساخته و در شعر او جا دادم،نامردكي بود كه به من هر دفعه تماس پيدا كرد براي اشغال وقت من و ضايع كردن وقت من بود. من از هيچ كس رضايت ندارم... اگر اينها پيش من مي آمدند براي آن است كه بگويند ما با او نشست و برخاست داشتيم. .... تمام افرادي كه به من نزديك شدند براي خيانت بود، براي نفع خودشان ، تمام اين افراد دزد، وطن فروش، خائن،بي ايمان و نانجيب. هر كسي بايد تنها بشود و تنها بميرد و همين طور هم هست. فريب خوردن مخصوص جواني نيست، انسان در هر سني فريب ميخورد.»
وضع خانوادگي من:
«باز زن من ناله ميكند. دوباره به نظرم مريض ميشود. از صبح تا وقتي كه شب بخوابد عصباني است، متصل مرا تهديد ميكند از خانه بيرونت ميكنم. من در اين كشور پهناور به اندزه يك سپور شهرداري نشدم كه يك اتاق مستقل مال خود، براي خود دارد. من دست خالي به دنيا آمدم بعد هم دست خالي از دنيا ميروم و براي من عيبي نيست. اما عيب در اين است كه نمي توانم خوب كار كنم. من يك بار نوشتجات مخلوط و مشوش را براي شلتاق چي ها خواهم گذاشت، همه را ميبرند به نام خود، همه را به دور ميريزند.»
اين هم وضعيت زندگي داخلي پدر شعر نو است كه تقريباً ميتوان گفت بسياري از اهل قلم و تفكر به نوعي با آن درگير هستند و سناريوي مشابه اي دارند. جالبتر از آن وضعيتي است كه نيما يوشيج از ارتباط با ماردش بيان ميكند و از وضعيت روزگار گله دارد.
مادرم:
«دو ماه است مادر را نديده ام. قسمت عمده ثروت او را كه از دايي من به او رسيد خواهرم برد و خورد و شوهر خواهرم با آن سرمايه كرد. پسرهايش را به فرنگ ميفرستد. و زن مرا هوايي تر ميكند. خيال ميكند فرنگ شفاي مخنث است. مادرم ماهي پنجاه تومان براي بستن زبان من به من ميدهد، تعجب است از وضع روزگار.»
و اين هم وصيت نامه نيما:
وصيت نامه
«امشب فكر ميكردم با اين گذران كثيف كه من داشته ام، بزرگي كه فقير و ذليل ميشود. حقيقتاً جاي تحسر است. فكر ميكردم براي دكتر حسين فتاح چيزي بنويسم كه وصيت نامه من باشد به اين نحو كه بعد از من كسي حق دست زدن به آثار مرا ندارد به جز دكتر محمد معين اگر چه او مخالف ذوق من باشد. دكتر محمد معين حق دارد در آثار من كنجكاوي كند. ضمناً دكتر ابوالقاسم جنتي عطايي و آل احمد با او باشند به شرطي كه هر دو باهم باشند.ولي هيچ يك از كساني كه به پيروي از من شعر صادر فرموده اند، در كار نباشند. دكتر محمد معين كه نسل صحيح علم و دانش است كاغذ پاره هاي مرا بازديد كند. دكتر محمد معين كه هنوز او را نديدهام مثل كسي است كه او را ديده ام. اگر شرعاً ميتوانم قيم براي ولد خود داشته باشم دكتر محمد معين قيم من است ولو اين كه او شعر مرا دوست نداشته باشد. اما ما در زماني هستيم كه ممكن است همه اين اشخاص نام برده از هم بدشان بيايد چقدر بيچاره است انسان. شب دوشنبه 28 خرداد 1335 شمسي.»
آنچه كه از محتوي اين يادداشتهاي روزانه نيما يوشيج برداشت ميشود، نيما در دروه زندگيش در سه جبهه متضاد از هم مبارزه ميكرده است. جبهه وضعيت داخلي خانوادگي اش، جبهه دوستان و افراد جوياي نام كه همه او را اذيت ميكردند و جبهه اجتماعي و اداري كه از آنها متنفر بود.
اين دردهايي كه نيما آنها را بازگو ميكند، درد مشترك تمامي اهل قلم مستقل و آزاد انديش است. نيما فرزند درد و رنج و كوهستان و طبيعت به يوش ميرفت تنها و بي كس بود به شهر مي آمد در عذاب و ناراحت. چراغ به دست از ديو و دد ملول بود و در آرزوي يافتن انسان اهل درد ميگشت. هر چه ميگشت نمي يافت و خود را در اين جستجو بيچاره و ناتوان مييافت و از روزگار و مردمش سير شده بود و آرزوي مرگ داشت و ميسرود:
هان اي شب شوم و وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش
يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم.
رو ح و روانش شاد باد
|